گنج

شمارهٔ ۸۳ - سلمان ساوجی فرماید

۷ بیت
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگراز کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
در جواب او
میبرد سودای صوف مشکی از راهم دگراز کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
شب شوم چون مست گویم پوستین بخشم صباحخوف سرما زان بگرداند سحرگاهم دگر
با وجود روزه گر عیدم نباشد رخت نوبعد ازین خود زندگی زین پس نمیخواهم دگر
جامه سان کف میزنم بر رو نمیدانم چرااینقدر دانم که چون صابون همی کاهم دگر
ساعد عقد سپیچ از سرچه میپیچیم ازوپنچه در میافکند با دست کوتاهم دگر
تا نشد سرما نیفتادم بوقت پوستینچله یخ بندقاری کرد آگاهم دگر