شمارهٔ ۵۶ - مولانا حافظ فرماید
در نظر بازی مابیخبران حیرانندمن چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
در جواب او
در قبا پوشی ما کج کلهان حیراننددر لباس این سخنان جامه دران میدانند
دانی این گوی در گرد گریبانها چیستدهنی چند که آنهاش همه دندانند
رخت لاوسمه وزر بفت که بی زر بزرندغیرت اطلس گلگون خور رخشانند
جامهائی که مرا هست بشستن چو رسدگازرانش عوض اجرت خود نستانند
تا بسر راست بدارند عروسان معجرماه و خورشید بچرخ آینه میگردانند
جامه صوف بپوشند و نشینند بخاکجامه پوشان چنین مستحق پشیمانند
دگمه بر جامه والا نگرو غنچه گلنیست پوشیده بتو هر دو بهم میمانند
طرفه بازار قماشیست که ماشاءاللهقدر ماشا و سقرلاط به هم یکسانند
گرچه دانم هنری گفته قاری به لباسچه توان گفت که این خلق هنر پوشانند