شمارهٔ ۵۷ - شیخ سعدی فرماید
دنیی آن قدر ندارد که براو رشک برندیا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
در جواب او
نیست تشریف لباسی که برو رشک برندیاقد ناقص او را غم بیهوده خورند
نظر آنانکه نکردند بپشمین شلوارالحق انصاف توان داد که صاحب نظرند
زنده آنست که کردست کفن میت رامرده آنست که رختی بعزایش ندرند
نرمه را که تو دیدی زعزیزی دستارعاقبت گیوه شد و خلق برو میگذرند
رخت میت چو ببردند چه فکر آنانراکه بیایند و قسم بر سر سی پاره خورند
من هنرهای در دگمه بگویم دختتا چو در جیب بیابند غنیمت شمرند
آنکسانی که میان بند و عقود دستارنیک بندند بدانید که صاحب هنرند
نیست دایم جهه دوش تو سنجاب و سموردیگران درشکم مادر و پشت پدرند
قاری امروز گراینسانست برهنه فرداصوف ودستار مگر بر سر قبرش بدرند