شمارهٔ ۵۵ - خواجه حافظ فرماید
دوش میآمد و رخساره بر افروخته بودتا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
در جواب او
آتشین تافتهای آل برافروخته بودتا کجا شَرب لحافی شب دی سوخته بود
اینکه دیدی که گسی خان اتابک میسوختاطلس قرمزی آتش ز رخ افروخته بود
قیف یک پرّ مکس در دل والا ننشستیارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
زر به کف کرد طلادوزی و زرگر همه سوختالله الله که تلف کرد و که اندوخته بود!
ریش بر باد بسی داد به وقت سرماآنکه در موسم گل موینه بفروخته بود
شمع با نسبت پیراهن زرکش دیشبچون بدیدم نظرش بالک دلسوخته بود
خواندهام گفته قاری همه اوصاف لباسجامهای بود که بر قامت او دوخته بود