شمارهٔ ۴۳ - امینی فرماید
گره زطره عنبرفشان کشید و گشادهزار نافه صبا در میان کشید و گشاد
در جواب او
زبغچه بند دلم چون روان کشید و کشادزرختها بخود اول کتان کشید و کشاد
زکیسهای گریبان و یقهای بنافهزار نافه صبا درمیان کشید و کشاد
بطیره ماندم از آن تنگه کو بطراریگره زتنگه بازار کان کشید و کشاد
کشید رشته زبگشودنی مگر معجرکه سوزنی زوی آن دلستان کشید و کشاد
هر آن سخن که نمود آن عمامه سر بستهکله زترک بمعنی زبان کشید و کشاد
هزار آستیش باد جبه ای قاریکه جیب و دامن رخت کتان کشید و گشاد