شمارهٔ ۱۳۱ - وله ایضا
ای مقنعه و شده مرا صبحی و شامیمو بندو سرانداز چو نوری و ظلامی
آن زینت و ترتیب در آرایش آن گوشکخوش بود دریغا که نکردند دوامی
هرگاه که با پیر نمد نیست جرز دانحقا که عصارا نبود رسم قیامی
روشن نکنی دیده بالباس چهلهاز رخت سیه تا ننشینی بظلامی
پرگار صفت انکه بزیلو چه قدم زدبیرون ننهد هرگز ازین دایره کامی
از جقه و دربندی و تشریف سقرلاطخاصی بجهان فرق توان کرد زعامی
گر خواجه دهد مژده تشریف بقاریآن لحظه بدل میرسد از دوست پیامی