شمارهٔ ۱۱۷ - مولانا عبید زاکانی فرماید
جمال یار و اشک من گلست آن و گلابست اینوصال او و فکر ما خیالست آن و خوابست این
در جواب آن
دو صنج حمل را بنگر مهست آن آفتابست اینبروی آن شمط معجر سپهر است آن سحابست این
بتشریف خشیشی گر ببینی قبه دگمهشود اینمعنیت روشن که آبست آن حبابست این
خیال بیرمی باریک می بستم که بخشیدمخط مخفی چو بر خواندم خیالست آن و خوابست این
بحبر سبر چون گردد قرین صوف سفید آندمبداند کهل ابیاری که شیخست آن و شابست این
زجیب خرقه کهنه چویابی کیسه نقدیچه دانم من خرد داند که گنجست آن خرابست این
از آنسو خشخش مخفی ازینسو شق شق مدفونشنو این رمز از قاری سوالست آن جوابست این