شمارهٔ ۱۱۶ - خواجه عماد فقیه فرماید
بجان آمد دل تنگم زدست عقل سرگردانبده ساقی می باقی زخویشم بیخبر گردان
در جواب آن
کتان سان شد تنم بی تاب وچون موئینه مو ریزانزپار جامه سرما و فکر رخت تابستان
زمانی میخورم در بحر حبر موجزن غوطهدمی درجامه صوف مربع میزنم جولان
چه داند چکمه را قیمت که گوئی چارپا دارددوابی کش سقرلاط و جل خرباشدش یکسان
گرت در بقچه خاص کسی نبود طمع جامهسجیف آسا نرانندت نیفتی خار چون دامان
باطلس فطنی از خود را کند نسبت بدان ماندکه از شوخی معارض میشود تن جامه باکتان
بمحراب سجاده گرسری دارم مکن عیبمکسی گوید مسلمانرا که روی از قبله برگردان
نظامی صوف طاقینست و سعدی جامه دیبامرقع را شمر قاری و شرب زرفشان سلمان