گنج

بخش ۵

جلایر قرض او بی حد و مَرْ شدز سرما حالتش از سگ بتر شد
جلایر تا زنخ در زیر قرض استز سرما تا سحر هر شب به لرز است
چرا شهزاده از حالش خبر نیستبه فکر کودکان در به در نیست؟
جلایر هرچه گوید راست گویدتمامی بی کم و بی کاست گوید
جلایرزاده عبد زر خریدی استکه اینجا آمده بهر امیدی است
نه شهزاده به درگاهش طلب کردنه او ناخواسته ترک ادب کرد
اگر من پیر هستم او جوان استسزای خدمت این آستان است
نه نا اصل و نه اوباش است این طفلنه هر جا آش، فراش است این طفل
چرا باید که در کنجی بیفتد؟چو گیلانی که از پنجی بیفتد
طمع دارد زلطف شاهزادهکه گردد شفقتش بر وی زیاده
الهی تا جهان پاینده باشدپس از هر رفتنی آینده باشد
رود ادبار، آید بخت و اقبالبه هر روز و به هر ماه و به هر سال
برای چاکران شاهزادهکه بادا عمر و دولتشان زیاده