گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰ - و له ایضاً مدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ر۶۱ بیت
اقبال و بخت و نصرت و فیروزی و ظفرکشتند با رکاب من امسال همسفر
ز‌یرا که من به طالع میمون و فال نیککردم بسیج بزم خداوند نامور
اکسیر فضل جوهر جان ‌کیمیای عقلرکن وجود رایت جود آیت هنر
میقات علم مشعر دانش مقام فیضمیزان علم‌کعبهٔ دین قبلهٔ هنر
توقیع مجد فرد بقا فذلک وچودنفس جلال شخص شرف عنصر خط‌ر
غیث همم غیاث امم غوث داورییمن مهان یمین جهان فخر بوم و بر
تا‌ج خرد نتاج ابد زادهٔ ازلباب هنر کتاب ظفر خصم سیم و زر
‌دیوان فضل نظم بقا شاه انسی هرجانعنوان بذل ناهب‌ کان واهب ‌گهر
معمار کاخ ملت و معیار داد و دینمنشار شاخ ذلت و منشور فال و فر
جلاب جام عشرت و قدب جان جورطلاع‌‌‌ره شو ه‌ر ه‌لاع تث‌رر ه‌ر تشر
فهرست آفرینش و دیباچهٔ وجودگنجور حکمرانی و گنجینهٔ ظفر
آقاسی آنکه رفعت جاه قدیم اوجایی بود که نیست ز امکان در او اثر
آجال نارسیده عیان دیده در قضاآمال نانوشته فرو خوانده در قدر
ای خلقت از طراوت خلاق نوبهاروی نطقت از حلاوت رزاق نیشکر
نقش جمال خویش پراکنده در رقمبر لوح‌ کُن‌فکان قلم صنع دادگر
یک جای جمع‌ گشت تفاریق صنع اوآن لحظه‌کافرید ترا واهب الصور
پیوسته چون ‌کمان دهدش چرخ‌ گوشمالهر کاو چو نی نبندد در خدمتت ‌کمر
ازکام روز مهر تو مشکین جهد نفساز خاک‌گاه جود تو زرین دمد شجر
روزی ‌که باد قهر تو بر خاک بگذردآب روان جهد عوض آتش از حجر
مرغی‌که بی‌رضای تو پرّد ز آشیانزنجیر آهنین شودش بر به پای پر
آنجاکه هست ذکر عدوی تو در میانوانجا که هست روی حسود تو جلوه گر
حسرت خورد دو دیدهٔ بینا به چشم‌کورشنعت برد دو گوش نیوشا ز گوش کر
تا بنگرد جمال ترا هر شب آسمانتا بشنود صفات ترا نیز هر سحر
گه پای تا به سر همه چشمت چون زرهگه فرق تا قدم همه‌گوشست چون سپر
گر بوالبشر لقب‌ نَهَمت بس شگفت نیستکامروز خلق را به حقیقت تویی پدر
تو مرکز وجودی و لابد به سوی تومایل شود خطوط شعاعی ز هر بصر
همچون خطوط قطرکه بر سطح دایرهناچار از آن بود که به مرکز کند گذر
فصاد روز جود تو آن را که رگ زندمرجانش جای خون جهد از جای نیشتر
در عهد دولتت نگدازد ز غصه‌کسجز شمع مجلس تو که بگدازدش شرر
گرچه درین گداختن از اصل حکمتی استکافزون شود ز دیدن او خلق را عبر
خواهی به خلق باز نمایی‌که مرد رادر زجر جسم اجر روانست مستتر
فرهاد بیستون را از پیش برنداشتتا از خیال شیرین نگداخت چون شکر
تا مرد حق‌پرست ز طاعت نکاست تنروحش نشد ز عالم لاهوت باخبر
آن نص مصحفست ‌که یک نفس در بهشتنارد گذشت تا نکند جای در سقر
در نافهٔ غزال‌گیاهی نگشت مشکتا رنگ خون نگشت ز آغاز در جگر
تا دانه تن نکاهد اول به زیر خاکآخر به باغ می‌نشود نخل بارور
ناطور از نخست برد شاخ و برگ تاکتاکز بریدنش شود انگور بیشتر
وانگور تا به خم نخورد صدهزار لترنج هزار ساله‌ کی از دل‌ کند به‌در
چون چهر شه نیابد در روشنی‌کمالتا همچو تیغ شه نشود کاسته قمر
در بزم خواجه‌کس ز سعادت نیافت بارتا همچو حلقه بر در طاعت نکوفت سر
فولاد تا نگردد زاتش‌ گداختهکی بهر دفع خصم شود تیغ جان ‌شکر
خاک سیاه تا نخورد صدهزار بیلکی مغرس شجر شود و منبت زهر
از لوم قوم تا نشود خسته روح نوحکی مستجاب‌گردد نفرین لاتذر
موسی نکرد تا که شبانی شعیب رادر رتبه ‌کی ز غیب رسیدیش ماحضر
عیسی ندید تا که دوصد ذلت از یهودکی صیت‌ ملتش به جهان ‌گشت مشتهر
تا خاکروبه بر سر احمد نریختندزین خاکدان نشد به سوی عرش رهسپر
تا مرتضی به عجز در نیستی نزدهستی ز نام وی نشد اینگونه مفتخر
درکربلا حسین علی تا نشد شهیدکی می‌شدی شفیع همه خلق سر به‌سر
ای خواجه‌یی که حزم تو نارسته از زمینیاردکه برگ و بار درختان‌کند ثمر
ای مهری‌که نطفهٔ اطفال در رحمگویند شکر جود تو ناگشته جانور
برجیست آفرینش و درجیست روزگارآن برج را ستاره و آن درج را گهر
این سال چارمست‌ که دور از جناب توهر صبح و شام بوده ز بد حال من بتر
دیو غمم به ملک سلیمان اسیر داشتهدهدصفت ازان زدمی بر به خاک سر
وز طلعتت چو چشم رمد دیده ز آفتابمحروم داشت چشم مرا چرخ بدسیر
تاج خروس بد مُژَگانم ز خون دلتا چرخ بسته بود چو باز از توام نظر
چشمم چو غار و اشک برو تار عنکبوتکرده در آن خیال تو چون مصطفی مقر
منت خدای را که چو بلبل به شاخ گلاکنون سرود وصل تو خوانم همی زبر
خاک ره تو سرمهٔ مازاغ گشت و بازروشن شد از جمال توام چشم حق‌نگر
تا از مسام خاک به تاثیر آفتابگاهی بخار خشک جهدگه بخار تر
از آن بخار خشک بزاید همی نسیموز این بخار رطب ببارد همی مطر
جزکام خشک و دیدهٔ تر دشمن ترااز خشک و تر نصیب مبادا به بحر و بر