گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱ - در زمان ولیعهدی شاهنشاه اسلام‌پناه ناصرالدین شاه غازی خلد الله ملکه فرماید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: ر۷۰ بیت
الا ای خمیده سر زلف دلبرکه همرنگ مشکی و همسنگ‌گوهر
چو فخری عزیز و چو فقری پریشانچو کفری سیاه و چو ظلمی مکدر
همه سایه در سایه‌یی همچو بیشههمه پایه در پایه‌یی همچو منبر
به شب شمع و مه دیدم اما ندیدمشب تیره در شمع و ماه منور
شمیمی ‌که از تارهای تو خیزدکند تا به محشر جهان را معنبر
چو بپریشدت باد بر چهر جانانپریشیده‌ گردند دلها سراسر
بلی چون پریشان شود آشیانیدرافتند بر خاک مرغان بی‌پر
ز شرمی فرومانده در چهر جانانبه عجزی سرافکنده در پای دلبر
به طرزی ‌که در پیش جبریل شیطانبر آنسان‌که در نزد کرّار قنبر
قضا کاتبست و نکویی ‌کتابترخ یار من صفحه تارتو مسطر
چو دیوی که با جبرئیلی مقابلچو مشکی‌که با سیم نابی برابر
دخانی تو وان رخ فروزنده آتشبخاری تو وان چهره خورشید انور
ترا عود بابست و ریحان پسرعمترا مشک مامست و عنبر برادر
به تن عقرب و سم تو نافهٔ چینبه شکل افعی و زهر تو مشک اذفر
به خورشیدگه سجده آری چو هندوبه بتخانه‌ گه چهره سایی چو کافر
به ترکیب سر زان مدور نماییکه‌ شخص و تن نیکویی را تویی سر
به خورشیدگردی از آنی به رشتهبه فردوس خسبی از آنی معطر
ترا تا به عنبر همانندکردمهمه قیمت جانگرفتست عنبر
بسوزندگی آتش افروز مانیکه خم‌گشته دم می‌دمند اندر آذر
و یا چون دو هندوکه اندر بر بتبه زانو کنند از دو سو دست چنبر
و یا چون دو کودک‌ که نزد معلمسبقهای مشکل نمایند از بر
به دفتر شبی از تو وصفی نوشمهمان دم پریشان شد اوراق دفتر
سیه چادری را به ترکیب مانیکش از رشتهٔ جان بود بند چادر
غلام ولیعهد از آنی زدستیسراپرده بر روی خورشید خاور
ولیعهد شاه جهان ناصرالدینکه دین ناصرش باد و داورش یاور
چنان دوربین است حزمش‌که داندبه صلب مشیت قضای مقدر
به خشمش نهانست مرگ مفاجابه جودش موطست رزق مقرر
به هر عرق او یک فلک عقل مدغمبه هر عضو او یک جهان هوش مضمر
مقدم به هفت آسمان چار طبعشبر آنسان ‌که بر نه عرض پنج جوهر
شکر را شرف بود بر جان شیرینگر از ظق او خلق می‌گشت شکر
گهر را صدف بود چشم ملایکگر از رای او تاب می‌جست‌گوهر
تعالی الله از توسن برق سیرشکه از نسل بادست و از صلب صرصر
دُم افشاند و روبد اجرام انجمسم افشارد وکوبد اندام اغبر
عرق ریزد از پیکرش گاه پویهچو از ابر باران چو از چرخ اختر
چو برقست اگر برق را بر نهی زینچو وهمست اگر وهم‌ گردد مصور
فلک‌تاز و مه‌سیر وکه‌کوب و شخ‌برکم‌آسای و پر تاب و ره‌پوی و رهبر
به شب بیند اوهام اندر ضمایرچو در روز اجرام بر چرخ اخضر
چنان‌گرم برگرد آفاق‌گرددکه پرگار برگرد خط مدور
به آنی چنان ملک هستی نورددکه بارهٔ عدم را نمایان شود در
فلک را گهی بسپرد چون ستارهزمین راگهی طی ‌کند چون سکندر
تنش کشتی و قلزمش دشت هیجادمش بادبان چار سم چار لنگر
عجبتر که آن بادبانست ساکنولی لنگرش بادبان وار رهور
زهی هرچه جویی ز بختت مسلمخهی هرچه خواهی ز چرخت میسر
زگردون جلال تو صد باره افزونز هستی رواق تو یک شبر برتر
مگر خون همی‌گرید از هیبت توکزین گونه سرخست روی غضفر
جنین در رحم ‌گر جلال تو دیدیز شوق تو یک‌روزه زادی ز مادر
گوان را ز پیکان تیرت به تارکیلان را از آسیب‌گرزت به پیکر
شود خود صد چاک برسان جوشنشود درع یک لخت مانند مغفر
ز عکس لبت هر زمان‌کاب نوشیشود جام بلور یاقوت احمر
پرندوش من مرگ را خواب دیدمبرهنه‌تن و خون‌چکان و مجدر
تنش همچو کشتی لبالب ز جانهافرومانده در ژرف بحری شناور
سحر گشت تعبیر آن خواب روشنچو دیدم به دست تو جانسوز خنجر
الا یا جوانبخت شاهی ‌که داریز مهر شهنشاه بر فرق افسر
به عمدا ترا شاه خواندم‌ که ایدونتو شاهی و خسرو شهنشاه‌ کشور
چو فیروزی و فتح و اقبال دایمستاده به نزد شهنشاه صفدر
محمد شه آن کز هراسش نخسبدنه در خانه خان و نه در قصر قیصر
جهانندهٔ توسن از شط‌گردونگذارندهٔ نیزه از خط محور
چو سنجیدش ایزد به میزان هستیفزون آمد از آفرینش سراسر
خلد تیرش آنگونه در سنگ خاراکه در جامه سوزن در اندام نشتر
رود حکمش آنگونه اندر ممالککه در آب ماهی در آتش سمندر
تف ناری از قهر او هفت دوزخکف خاکی از ملک او هفت کشور
الا یا ولیعهد دارای دورانالا یا دو بازوی شاه مظفر
به مدح تو قاآنی الکن نمایدبر آنسان‌ که حسّان به نعت پیمبر
پس از دیگران ‌گفت مدح تو آریمقدم بود نطفه انسان مؤخر
پس از سنعل آید به‌گلزر سوریپس از سبزه بالد به بستان صنوبر
رسالت پس از انبیا جست احمدخلافت پس از دیگرن یافت حیدر
شوی‌گر توام ناصر بخت قاصروگر یاورم‌ گردد الطاف داور
سخن را ز رفعت به جایی رسانمکه روح‌القدس‌گوید الله اکبر
الا تا همی حرف زاید ز نقطهالا تا همی فعل خیزد ز مصدر
بود جاودان مهرت اندر ضمایرچو فاعل در افعال معلوم مضمر