گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹ - در ستایش‌ کهف ا‌لا‌دانی و الاقاصی وزیر بی‌نظیر جناب حاجی آقاسی

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ر۹۳ بیت
از شب نرفته دوش پاسی دو بیشترمن‌ پاسدار آنک آن مه ‌کند گذر
هردم به خویشتن‌گویان به زیر لبکایدون شب مرا طالع شود سحر
بربوی آنکه ‌کی خورشید سر زندمی‌رفت وقت من با بوک و با مگر
بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرموز روشنان چرخ در چشم من سهر
بس فکرها که‌ کرد اندر دلم‌ گذاربر طمع اینکه یار بر من‌ کند گذر
گردون باژگون بر من نمود عِرضاز سیر دم به دم بس‌اگونگو صور
تمثالهای نغز بارو‌ی تابناکآورد نو به نو از پشت یکدگر
گفتی نشسته‌اند در آبگون غرابخوبان قندهار ترکان غاتفر
کیوان نموده چهر چون پیر منحنیبهرام تفته رخ چون ترک کینه‌ور
ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهوآن ارغنون به ‌کف این طیلسان بسر
ماهی و گاو را جایی شده مقامخرچنگ و شیر را سویی شده مقر
هم خوشه هم بره بی‌دانه و سُرویهم‌کژدم و کمان بی‌چشم و بی وتر
نسر و سماک او بد جفت و بر خلافآن رامح این به‌عزل آن ساکن این‌ بپر
گردان بنات نعش ‌گر‌د جدی چنانکافلاک را مدار پیرامن مدر
گفتی‌که آسمان‌گردیده آسکونزو ماهیان سیم آورده سر به‌در
یا نی یکی ارم آکنده از سمنیا نی یکی صدف آموده از دُرر
من بر مدار چرخ بردوخته دو چشمتاکی زمان هجر آید همی به‌سر
تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمینناگاه بر فلک برخاست بانگ در
زان سهمگین صدا جستم فرا ز جاآسیمه سر دوان رفتمش ‌بر اثر
هم برگمان غیر اندر دلم هراسهم با خیال یار اندر سرم بط‌ر
با خوف و با رجا گفتم‌ کیی هلاکاین ‌وقت ‌شب ‌گذشت ‌نتوان به بوم و بر
دزدی و یا قرین در صلح یا به‌ کینباری‌ که‌یی چه‌یی بنمای و برشمر
با خشم‌ گفت هی هوش حکیم بینکا-‌ه‌از آشنا نشناسد از دگر
بگش‌ای در مایست تا بنگری‌که‌کیستای دلت منتظر ای جانت محتضر
در باز کردمش حیران و تن زدهتا بنگرم‌ که‌ کیست آن دزد خانه‌بر
چون بنگریستم دزدیده زیر چشمدیدم ‌که بود یار آن ترک سیمبر
از شو‌ق مقدمش چرخی زدم سه چارمی‌خواست از تنم ‌کردن روان سفر
گفتم به چشم من بخ‌بخ درآ درآای شمع کاشغر ای سرو کاشمر
بردمش در وثاق‌ گفتمش از وفاقهان برفکن‌کله هین برگشاکمر
بنشست و برفکند از روی دلبریزان چهر دلستان آن زلف دل‌شکر
گفتی طلوع‌کرد در آن فضای تنگیک چرخ مشتری یک آسمان قمر
خالش به تیرگی آزرم زنگبارچهرش به روشنی آشوب‌ کاشغر
قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماهاین ماه سرو چرخ آن سرو ماه‌بر
از زلف خم به‌خم یک شهربند ه داماز چشم باسقم یک دهر شور و شر
سنگیش در بغل باغیش در رخانکوهیش در ازار موییش در کمر
لب یک ‌بدخش لعل خط یک تتار مشکلعلی‌ گهرفشان مشکی قمر سپر
رخسار و زلف او جبریل و اهرمنگفتار و لعل او یاقوت و نیشکر
یاقوت را بود گر نیشکر بدلجبریل را بودگر اهرمن به بر
چشمش‌ گه نگه‌ گفتی‌ که بسته استدر هر سر مژه صد جعبه نیشتر
مطبوع و دلربا از فرق تا قدممنظور و دلنشین از پای تا به سر
شاید که تاجری از شرم پیکرشدر پارس‌ ناورد دیبای شوشتر
باری نگار من ننشسته بر بساطگفتا شراب سرخ آور به جام زر
داری به چهر من تاکی نظر هلابرخیز و برفکن درکار می نظر
بی‌نقل و بی‌نبید دل را رسد حزنبی‌جام و بی‌قدح جان را بود خط‌ر
گرچه بودگنه مندیش‌ و می بدهبا فضل‌ کردگار جرمست مُغتفر
برجسته در زمان آوردمش به پیشزان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر
زان می‌که مور ازو گر قطره‌یی خورددر حمله برکند چنگال شیر نر
زان می ‌که گر فروغش‌ افتد به شوره‌زارخاکش شود سمن سنگش شود گهر
زان می ‌که جسم ازو یکسر خرد شودنارفته در گلو نگذشته در جگر
وان رشک حور عین از شیشه ی بلوردر جام زر فکند آن لعل معصفر
چون خورد ساغری پر کرد دیگریبر من بداد و گفت ای مرد هوشور
از می شدن خراب آید نکوترمچون منقلب بود اوضاع دهر در
بگذشته زان ‌که مرد اندر طریق فقرمقبول‌تر بود چندان‌که بی‌خبر
مظور چون یکیست از این همه برونبا این رمه چری تاکی به جوی و جر
تن خانه فناست ویران شدنش بهجان آیت بقاست آباد خوبتر
در پیش عاشقان هستی بود و بالدرکیش بیدلان مستی بود هنر
تن کوی خواهشست دل کاخ آرزوزین کوی شو برون زین کاخ رو بدر
در عالم بقا بس عیشها کنیبتوانی ارگذشت زین عیش مختصر
از خویش درگذرگر یار بایدتتا هستی تو هست یارست مستتر
در جلوه‌‌گاه دوست بود توشد حجاباین پرده برفکن آن جلوه درنگر
از هٔد هست و نیست وارسته شو هلاگر در حریم دوست بایدت مستقر
وارستگی بهست از قید کفر و دینوارستگی خوشست از فکر نفع و ضر
زین چار مادرت باید گریختنخواهی‌مسیح‌وش‌ گر رفت زی پدر
هرکس طلب‌ کند با یار خرگهیوصل مدام را در شام و در سحر
سودای عم و خال دارد همی وبالبرخیز و از جهان بگریز و از پسر
وارستگان نهند بر فرق چرخ پایآزادگان زنند با آفتاب بر
وارسته در جهان دانی‌کنون ‌کی استمولای نامدار دستور نامور
گردون هنگ و هش دریای عز و مجدگیهان داد و دین دنیای فال و فر
آقاسی آنکه هست شخصش درین جهانچون روح در بدن چون نور در بصر
جودش چو فیض ‌ابر نازل به ‌خار و گلفیضش‌چو نور مهر شامل‌به خشک و تر
ازکاخ قدر او طاقیست نه رواقاز ملک جاه او شبریست بحر و بر
نفس شریف اوست گر هیچ جلوه‌کردتأیید آسمان در کسوت بشر
هرچند بوالبشر نسرایمش ولیکامروز خلق را باشد همی پدر
بر یاد قهر او سم زاید از عسلوز باد مهر او گل روید از حجر
با ابر دست او ابرست چون دخانبا بحر طبع‌ او بحرست چون شمر
در حفظ مملکت ‌کلکش قو‌یترستاز رمح سام یل از تیر زال زر
او قطب وقت و دهر گردان به‌گرد اوچونان‌ نه فلک پیراهن مدر
دل در هوای او نیندیشد از جنانجان با ولای او نهراسد از سفر
بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضابر هرچه حکم اوست اذعان‌کند قدر
آنجا که قدر اوست‌ گردون بود زمینآنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر
با عزم ثاقبش‌ صرصر بود گرانبا رای روشنش‌ انجم بود کدر
در حفظ تن بود نامش به روز کینبهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر
آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشانآنجاکه‌کلک اوست از ظلم نی خبر
در عهد عدل او اندر تمام ملکجایی نمانده است از ظلم وکین اثر
کلب ه‌گ‌ثث‌ «- است تا روز وایسیامیزان داد و دین رزّاق رزق بر
ای صدر راستین ای بدر راستانکز وصف ذات تو عاجز بود فکر
ایدون‌که درکف یزدان ودیعه هشتآمال انس و جان ارزاق جانور
دورست‌ چون منی‌ ،‌ هشیار نکته‌ داندر عهد چون تویی بردن چنین خطر
با آن‌که در سخن همواره ‌کلک منریزد به یک نفس یک آسکون غرر
گاه حساب مال صفرست دست منبر عیش سالیان زان نبودم ظفر
ارجو که جود تو آسوده داردماز فکر آب و نان از یاد خواب و خور
تا در جهان رود از مهر و مه سخنتا در زمین بود از آب و گل ثمر
جان عدوی تو از اشک دیده‌ گلجاه حبیب تو از اوج ماه بر