گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۰ - د‌ر تزکیهٔ نفس ناسوتی و توجه به عالم لاهوتی و اشاره به مدح خامس آل ‌عبا سیدالشهدا علیه السلام

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انی۱۶ بیت
ای دل چو تو حالی صفت خویش ندانیبیهوده سخن از صفت غیر چه رانی
با آنکه تو غایب نشوی یک نفس از خویشخود را نشناسی‌ که چنین یا که چنانی
تا چند سرایی‌ که چنینست و چنانستآن را که به جز نام دگر هیچ ندانی
این‌ گرد که بر دامنت از عجب نشستهآید عجبم ‌کز چه ز دامن نفشانی
آن را که به تقلید کسان زشت شماریگر مصحف آرد ز خداوند نخوانی
چو‌ن‌ خود همه‌ عیبی چه‌ کنی عیب‌ کسان فاشبر غیر چه خندی چو تو خود بدتر از آنی
بر عیب تو چون پرده بپوشید خداوندظ‌لمست اگر پردهٔ مردم بدرانی
شد قافلهٔ عمر تو وامانده ز دنبالبشتاب مگر لاشه به منزل برسانی
چون همسفرانت همه از خویش گذشتندانصاف نباشد که تو در خویش بمانی
جان تو سبک جانب لاهوت سفر کردتو مانده به صحرای طبیعت ز گرانی
خوش باش به نیک و بد ایام‌ که ما رانادیده خبر نیست ز اسرار نهانی
بگشا نظر عقل و ببین صورت مقصودزیراکه‌گنجد به عیان راز عیانی
پرهیز مکن از لقب زشت ‌که موسیقدرش نشود کاسته از وصف شبانی
ای نفس به پیری نبری را غم یارکان بار توان برد به نیروی جوانی
قاآنی اگر مرد رهی بار بیفکنتا از دو جهان توسن همت بجهانی
در ماتم شاه شهدا اشک بیفشانزان آب مگر آتش دوزخ بنشانی