قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۱ - در ستایش امیر بی نظیر الله قلیخان ایلخانی قاجار فرماید
ای روی تو فهرست شادمانیوصل تو به از فصل نوجوانی
در چشم تو صد جور آشکارادر زلف تو صد فتنهٔ نهانی
کویت به حقیقت بهشت دنیارویت به صفت عیش جاودانی
گیسوی تو طومار دلفریبیابروی تو طغرای دلستانی
هر بوسهیی از لعل روحبخشتسرمایهٔ یک عمر زندگانی
گر فاخته قد ترا ببندنشناسدش از سرو بوستانی
هر شب رود از شرم طلعت تودر زیر زمین ماه آسمانی
مشکم جهد از مغز جای عطسههر گه که سر زلف برفشانی
در هجر تو ای دوست زنده ماندمشاید که بنالم ز سختجانی
خواهم شبکی بیحضور اغیارسرمست شوی از می مغانی
چون روح روان دربرم نشینیوز آب دو رخ آتشم نشانی
گه زلف تو بویم چنانکه دانمگه لعل تو بوسم چنان که دانی
تا صبح نمایم ز بیم دزدانبر گنج سرین تو پاسبانی
ای ترک سرین تو کان نقره استزان سیم بریز تا توانی
ترسمکه بر آنکان نقرهٔ توخود را بزند دزد ناگهانی
هرچند کس ار سیم تو بدزددزر در عوض نقره میستانی
بسپار به من سیم خویش اگرچهاز گرک ندیدست کس شبانی
ترکا علمالله مهت نخوانممه را نبود قد خیزرانی
شوخا شهداللهگلت ندانمگل را نبود زلف ضیمرانی
هر نکته که در دلبری به کارستدانی همه الا که مهربانی
هر فن بهعاشق کشی ضرورستداری همه الّا که خوشزبانی
زنهار کجا میبری به تنهااین بار سرین را بدین گرانی
از بسکه سرین تو گشته فربهبرخاستن از جا نمیتوانی
آن بارگرن را فروهل از دوشخود را به زمین چند می کشانی
من بار تو بر دوش خود گذارمبا این همه پیری و ناتوانی
ای دوست چو میبگذرد زمانهآن به که تو با دوست بگذرانی
راحت برسان تا رسی به راحتکان چیز که بخشی همان ستانی
با عیش و طرب بگذران جهان رازان پبش که رخت از جهان جهانی
چون مرگ در آید ز کس نپرسدکز نسل اعالیست یا ادانی
زان بادهٔ رنگین بخورکه جامشسرچشمهٔ عیشست و شادمانی
وز جام بهکام تو نارسیدهحالی شودت چهره ارغوانی
بینا شوی آنسان که در شب تاربینقش صور بنگری معانی
از وجد زمین را به جنبش آردگرد دردی از آن بر زمین چکانی
بر جرم سها گر فتد شعاعشفیالحال سهلی شود یمانی
از وجد بپرد دلت چو سیمابگر قطرهیی از وی به لب رسانی
زان باده علیرغم جان دشمننوشیم به آیین دوستگانی
گه ساقی مجلس دهد پیالهگه مطرب محفل زند اغانی
گاهی تو پی تردماغی منبوسی دو سه بخشی به رایگانی
گه من به تو از مدحت خداوندایثار کنم گنج شایگانی
خورشید عجم شمع بزم قاجارالله قلیخان ایلخانی
آنکو نظر حزم دوربینشدر دل نگرد صورت امانی
تا تیغ هلالیش دیده خورشیدافکنده سپر در جهانستانی
یکبارگی از چشم مردم افتادبا خاک رهش کحل اصفهانی
ای رای تو مشکوهٔ عقل اولوی روی تو مصباح صبح ثانی
رایات تو آیات ملکگیریاحکام تو اعلامکامرانی
در صورت تو سیرت ملایکدر غرهٔ تو فرهٔ کیانی
از فرّ تو عالی زمین سافلوز بخت تو باقی جهان فانی
گر روح مجسم شود تو اینیور عقل مصور شود تو آنی
در تیره شب از رای روشن تواسرار نهانی شود عیانی
سروی که نشینی به سایهٔ اوبر وی نوزد باد مهرگانی
باغی که خرامی به ساحت اوایمن بود از صرصر خزانی
تیغ تو به دشتی که خون فشاندتا حشر بود خاکش ارغوانی
بر چهرهٔ خصمت اجل بخنددکز هیبت توگشته ارغوانی
پیشانی رخش ترا ببوسدگر زنده شود گرد سیستانی
گر وصف سمندت به کوه خوانندکُه باد شود در سبکعنانی
ور قصهٔ عزمت به بحر رانندلنگر کند آهنگ بادبانی
خشم تو به تدبیر برنگرددزانگونه که تقدیر آسمانی
اوصاف تو در وهم ما نگنجداز ما ارنی از تو لنترانی
ای چرخ هنر را دل تو محورویکاخکرم راکف تو بانی
بیسعی قلم حکم نافذ تودر نامه شود ثبت از روانی
آیات قضا نارسیده بینیاحکام قدر نانوشته خوانی
اندام معانی برهنه بیندادراک تو در کسوت مبانی
مفتاح فتوحست رایت توهمچون علم نطع کاویانی
هستی به طفیل تو یافت مایهزانسان که طفیلی به میهمانی
ایکرده به بام رواق جاهتنه پایهٔ افلاک نردبانی
از فرط ارادت به حضرت تواین شعر فرستادم ارمغانی
هر نقطه ی او خال چهر جانستگر نکته گیرد عدوی جانی
من نای معانی چنین نوازمگو خصم تو بهتر زن ار توانی
ختمست در اقلیم دانش امروزبر من لقب صاحبالقرانی
خوارم ز جهان گرچه خواری منبر عزت من بس بود نشانی
خواری کشد از گاز و پتک و کورهزآنرو که عزیزست زر کانی
طوطی به قفسکی شدیگرفتارگر شهره نبودی به خوش زبانی
از دام بلا ایزدت رهانداز دام بلاگر مرا رهانی
تا ملک بقا جاودان بمانددر ملک بقا جاودان بمانی
هر کاو نرود راست با تو چون تیرپشتش کند از بار غم کمانی
مفعول مفاعیل فاعلاتنتقطیع چنین کن ز نکته دانی
تا مطرب مجلس به رقص خواندتنتن تنناتن تنن تنانی