گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۹ - د‌ر مدح امیرالامراء ا‌لعظام حسین‌خان نظام‌الدوله فرماید

ای ترک سیه‌چشم سراپا همه جانیتنها نه همین جان منی جان جهانی
با ما به ازین باش از آنرو که در آفاقآن چیز که هست از همه بهتر تو همانی
دنیا کند از فضل و شرف فخر به عقبیتا حسن تو باقیست درین عالم فانی
امروز تویی دشمن مردم به حقیقتکاشوب تن و شور دل و آفت جانی
سروی نه‌گلی نه ملکی نه قمری نهآنقدر نکویی‌که ندانم به چه مانی
مسکین‌ دلم از یاد تو بیرون نرود هیچکاش این دل سودازده از من بستانی
گر غایبی از من چه شکایت‌کنم از توتو مردمک چشم از آنروی نهانی
یاد آیدت آن روز که ‌گفتم به تو در باغبنشین برگل‌کاتش بلبل بنشانی
گفتی‌که من و باغ‌کدامیم نکوترگفتم تو بهر زانکه تو ایمن ز خزانی
گفتی چه خوشم آید ازین سرو ستادهگفتم ز تو من خوشترم آید که روانی
از بس که دل و جان به سر زلف تو آویختزلفت دگر از باد نجنبد زگرانی
تل سمنی بینم از آن موی میانتباریک‌خیالی نگر و چرب‌زبانی
جز عکس رخ خوب تو در آینه و آبحسن تو ندارد به جهان ثالث و ثانی
پرسی همی از من که گل سرخ کدام استجانا توگل سرخ تصور نتوانی
کانجا که تویی رنگ‌ گل سرخ شود زرداینست‌که هرگز تو گل سرخ ندانی
دانی‌که چرا دارمت اینگونه همی دوستزآنروی‌که چون بخت خداوند جهانی
فرمانده ملک جم و فرمانبر خسروکز خنجر او رشک برد برق یمانی
سالار ظفرمند عدوبند حسین خانکز نعمت اوبهره برد قاصی و دانی
آن صدر فلک‌قدر که در مطبخ جودشافلاک قدورند و مه و مهر اوانی
خدمتگر جاهش چه اکابر چه اصاغرروزی‌خور خوانش چه اعالی چه ادانی
ای طفل هنر را دل وقّاد تو دایهوی کاخِ کرم را کفِ فیاضِ تو بانی
گر خلد نهم خوانمت از خلق همینیور چرخ دهم دانمت از قدر همانی
از فخر در ایوان سخا صدرنشینیوز تیغ به میدان وغا فتنه نشانی
چو جان که به ‌پیرامنش از جسم حصارستمحصور زمین‌استی و سالار زمانی
هرچند به یک شبر میانست ترا جایاز جاه بر از حوصلهٔ‌کون و مکانی
‌گیتی مگر از حق ز پی فخر نشان خواستکز فخر تو بر پیکر آفاق نشانی
مختار همه خلقی و مجبور سخاییمنشار سر خصمی و منشور امانی
بستان امل را به سخا ابر بهاریپالیز اجل را به وغا باد خزانی
باکجروشان بسکه بدی ظن من اینستکایدون به فلک دشمن برج سرطانی
بیند ز پی بذل‌کرم دیدهٔ حزمتناگفته ز دل صورت آمال و امانی
از شوق مدیح تو چو حمام زنانستمغز سرم از غلغلهٔ جوش معانی
وآیند معانی به لبم خود به خود از حرصبی‌کسوت الفاظ و تراکیب معانی
مدح تو بود حرز تنم زانکه درو هستاز فضل خدا خاصیت سبع مثانی
در مشت تو روزی به عدو کرد کمان پشتپیوسته پیّ مالشُ دو گوش‌ کمانی
رمح تو به آزار عدو کرد زبان تیززان در صدد تیزی بازار سنانی
پیکان تو پیکی‌ست سبک‌سیر که چون جانجا در دل دشمن‌کند از تیز لسانی
بیچاره شبان در بر گرگان شده مزدورزیراکه به عهد توکند گرگ شبانی
میدان شود ار خنگ ترا عرصهٔ هستیدر یک نفسش طی‌ کند از گرم عنانی
جز راستی از تیر ندیدی به چه تقصیرچون ‌کج‌روشانش ز بر خویش برانی
نی‌نی به سوی‌کج ‌رو شانش بفرستیتا راستی ‌کیش تو بینند عیانی
از دیدن تو خصم شود زرد مگر تواندر دل او موجب درد یرقانی
در باس توگیرد دل بدخواه مگر تواندر دل او مورث رنج خفقانی
فرمانده دنیایی و فرمانبر خسروویران‌ کن دریایی و برهمزن‌ کانی
در خلد کشد گر تف تیغ تو زبانهرضوان شود از بیم زبونتر ز زبانی
دو روز به یک حکم تو صد نهر روان شدنی‌نی‌که درین معجزه رمزیست نهانی
از خجلت حلم تو زمین یکسره شد آبوانگاه ز احکام تو آموخت روانی
کامی نه ‌که از لقمهٔ جود تو نجنبدبخ‌بخ تو مگر تالی عید رمضانی
گفتی‌نکشم دشمن خود را به سوی خویشبسیار منت تجربه‌ کردم نه چنانی
زیراکه دوصد مرتبه دیدم به‌ خم خامدو رقعه عدو را به سوی خویش‌کشانی
نی‌شکّر از فخر ببالد که تو چون نیدر طاعت و در خدمت شه بسته میانی
صدرا به ثنای تو زبان تا بگشودمبربسته در غم به رخم چرخ‌کیانی
ز الطاف تو غیر از غم خوبان به دلم نیستغم نیست‌که تاگویم از آنم برهانی
جز خواهش بوسیدن‌کامت بروانمکامی نبود تا که بدانم نرسانی
هم اسب نخواهم ز تو خواهم‌که پیادههمچون فلکم در جلو خود بدوانی
نی چون فلکم بخش یکی اسب سبکروکز طعنهٔ بدگو ز جهانم به جهانی
تا هست جهان شاه بود شاه و تو پیششبربسته به طاعت ‌کمر ملک‌ستانی
از حکم ملک هرچه زمینست بگیریبر روی زمین تا که زمانست بمانی