گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۸ - و له فی المدیحه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انی۴۴ بیت
اگر هرکس نماید میش را در عید قربانیمنت قربان نمایم خویش را ای عید روحانی
نه‌کی قربان‌کنم خویشت همان قربان‌کنم میشتاز این معنی که در پیشت کم از میشم به نادانی
نه مپذیر از من ای جانان ‌که جانداری‌کنم بیجانبهل خود را کنم قربان که برهم زین ‌گران‌جانی
به‌گیسویت‌که از سویت به دیگرسو نتابم رخگرم صد بار چون‌گیسو به‌گرد سر بگردانی
مرا چشمیست اشک‌افشان بر او سا زلف مشک‌افشانکه من اشکی بیفشانم تو هم مشکی بیفشانی
شبی پرسیدم از دلبر چه فن در عاشقی خوشترفشاند آن زلف چون عنبر به رخ یعنی پریشانی
به خاموشی زبانها هست رندان قلندر راسراپا چون صدف شو گوش تا بعنی درافشانی
قلم در دست‌ کاتب‌ گر نماید ناله حق داردکه خلقش لال می‌دانند با آن نطق پنهانی
اگر خواهد دلت از ذوق‌گمنامی خبر یابدچو عارف داغ بر دل نه نه چون زاهد به پیشانی
مرا پیری خراباتی شبی‌گفت از نکوذاتیکه‌ای‌طفل مناجاتی چه‌می‌گویی چه می‌خوانی
همی الله می‌گویی مگرگمگشته می‌جوییمنم مقصد چه می‌پویی منم منزل چه می‌رانی
تراکی‌گفت پیغمبرکه یاالله‌کن از برترا گفت از همه بگذر که یاالله را دانی
نگفتت‌کل شی‌ء هالک الا وجهه یزدانتو تازی‌خوانی آخر از چه فهم لفظ نتوانی
تو سر تا پا همه بیمی ‌گرفتار زر و سیمیز شوق سیم تسلیمی به نزد عالم فانی
به ذیل قدرت داور تشبث جوی چون حیدرکه نتوان‌ کند از خیبر در از نیروی جسمانی
دلی آور به ‌کف صافی ‌کت آید در زمان‌ کافیچو دونان چند می‌لافی به حکمتهای یونانی
روان یک آرزو دارد زبان آن را دو پنداردنه بل یک را دو انگارد به عبرانی و سریانی
اگر لب‌تشنه‌یی رو آب پیداکن ترا زین چهکه ترکش سو همی خواند عجم او هندیان پانی
همین خاکست کاو را طبع هر دم رنگ رنگ آردگهی رمّان لعلی سازد و گه لعل رمّانی
همن خاکست ‌کز وی قوت سازد باز از آن نطفهوزان انسان وزانسان اینهمه تسویل نفسانی
گل و بلبل ز یک خاکندکاو دلبر شد آن عاشقشوند ار خاک‌باز از یکدگرشان فرق نتوانی
همه آیینه‌رویان جمله از خاکند سرتاسرهم از رندی بود کاین‌ خاک خود را خوانده ظلمانی
بود آب حیات این نقش و صورتهای جان‌پرورکه در ظلمات خاکی‌ کرده پنهان صنع سبحانی
مرا زین حقه‌بازی همت آن پیرکرد آگهکه چون طفلان نگردم ‌گرد سالوسات لامانی
دریغا دیر دانستم‌که دانایی زیان داردپریشان‌خاطرم تا روز محشر زین پشیمانی
چو سوسن پیش ازین از ذکر سرتاپا زبان بودمکنون از فکر چون نرگس همه چشمم ز حیرانی
به رشته آه چون غم راز دل بیرون ‌کشم ‌گوییکه بیژن رابرون آرد ز چه‌گرد سجستانی
مرا زین ‌تن‌د‌رستی هر زمان سستی پدید آ‌یدازین ارکان ترکیبی وزین طبع هیولانی
چو باشد میل دستارم‌ که پرگردد پرستارمبهل دردی به‌دست آرم ‌که برهم زین تن‌آسانی
چو از دستار سنگینم نگردد کار رنگینمچرا بر سر گذارم‌ گنبد قابوس جرجانی
گر این هشیاری و مستی بود مقصود ازین هستیخود این هستی بدین پستی به مستی باد ارزانی
شوم زین پس مگر چاه زنخدانی به‌دست آرمکه در وی چون علی‌ گویم بسی اسرار پنهانی
کس این اسرار را گوید اگر با خواجهٔ اعظمبه شکرخنده‌گوید تنگدل‌گشتست قاآنی
بلی چون سینه تنگ آید جنون با دل به جنگ آیدسخنها رنگ رنگ آید ز حکمتهای لقمانی
به حمدالله به دارالضرب جان بس نقدها دارمکه ضراب ازلشان سکه زد زالقاب سلطانی
اگر نه طفل ابجدخوان چو حزم او بود گردونچرا خم‌گشته می‌جنبند چو طفلان دبستانی
شفاعت‌گرکند ابلیس را روز جزا عفوشگمان دارم‌که برهاندش از آن آلوده‌دامانی
حدیث از فتنه در عهدش نمی‌گویند دانایانمگر گاهی که بستایند نرگس را به فتانی
هزاران در هزاران توپ دارد اژدها پیکرکه دوزخ از دهان بارند گاه آتش افشانی
سیه‌موران خورند و سرخ‌ماران افکنند از دمشهودی بین هلا علم تناسخ را نه برهانی
تو پنداری‌که از نسل عصای موسیند آنانکه دفع سحر را ظاهرکنند اشکال ثعبانی
اسان قورخانهٔ او بود چندان‌که در دنیاشد آمد وهم را مشکل شدست از تنگ میدانی
الا شاه ملک طینت ‌که می‌بتوانی از قدرتدوگیتی را بدین وسعت به یک ارزن بگنجانی
هرآن دهقان‌که جوکارد اگر جودت بهٔاد آردز هریک دانه بردارد دوصد لولوی عمّانی