گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۷ - و له من‌ کلامه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اداردهمی۳۰ بیت
ترک کشتی‌گیر من میل شنا دارد همیوانچه بی‌میلی بود با آشنا دارد همی
نگذرد بر لب ز میل آشنایانش حدیثور حدیثی دارد از میل و شنا دارد همی
می‌ندارم زهره تاگویم به هنگام شنازهره را مایل به خط استوا دارد همی
ازکمر بگذشته زلف تابدارش ای ‌شگفتمی‌ندانم ‌کز کمر قصد کجا دارد همی
گنج سیم اندرکمر مانا مگر دارد سراغتا زگنج سیم ‌کام دل روا دارد همی
زلفش آری اژدرست و گنج بیند در کمرهر کمر کاو گنج دارد اژدها دارد همی
پهلوانی می‌کند با اهل دل ‌گیسوی اوبنگر آن افتاده اندر سر چها دارد همی
می‌رباید زلف مشکینش دل از خوبان مگرزلف او خاصیت آهن‌ربا دارد همی
با سر زلفش ‌‌که یک ‌اقلیم دل پابست اوستروز و شب مسکین دل ‌من ماجرا دارد همی
چون نماید میل‌ کشتی‌ کِشتی صبر مرازآب چشمان غرقهٔ بحر فنا دارد همی
میل ‌چون جنبد به‌ دستش ‌‌میل ‌من‌ جنبد چنانکتا دوصد فرسنگم از دانش جدا دارد همی
چون به چرخ آید بتابد روی هر ساعت زمننسبتی مانا به چرخ بی‌وفا دارد همی
رند و قلاشست در ظاهر ولیکن در نهفتپاکدامن خویش را چون پوریا دارد همی
پیکرش یک‌ ‌توده نسرینست ‌و یک‌خروار سیمسیم و نسرین را دریغ از ما چرا دارد همی
سیم‌و نسرینش ‌ز اشک‌لاله‌گون‌و ضعف دلسیم و نسرینم عقیق و کهربا دارد همی
یاسمینست آن نه ‌پیکر ارغوانست ‌آن ‌نه خطروی و پیکر کی چنین فرّ و بها دارد همی
هیچ دیدی یاسمین را سخت سندان در بغلیا شنبدی ‌کارغوان مشک ختا دارد همی
بر فراز نخل قد سیمای سیمینش عیانیا نه بر سرو روان بدرالدجی دارد همی
چشم ‌و ابرو خال ‌و گیسو قامت ‌و رو زلف ‌و لبدر کمین خلق دزدی جابجا دارد همی
دولت وصلی‌ که شاهان جهان را آرزوستوقف قلّاشان و رندان ‌کرده تا دارد همی
تخت ‌عاجش را نه‌دیدست و نه‌بیند هیچکستا نگار پارسی‌دل پارسا دارد همی
گاه گاهی بوسه‌ای‌‌ گر می دهد عیبش مکناینقدر بر خلق بخشایش روا دارد همی
غیر وی از وی نخواهد هرکه باشد پاکبازپاکباز از هرچه جز جانان ابا دارد همی
ویحک از بالای دلبندش که چون پوشد قباصد خیابان نارون در یک قبا دارد همی
وقف خوبان ‌کرده قاآنی مگر گفتار خویشکاینهمه زیشان به لب مدح و ثنا دارد همی
تا نه‌ پنداری هوسناکست و هر جا شاهدیستخویش رادزدیده‌بر جورش رضا دارد همی
طبع را می‌آزماید در مضامین شگرفوزسخن سنجان امید مرحبا دارد همی
ورنه ‌هم یکتا خدا داند که ‌اندر شرق ‌و غربروی دل در هرچه دارد در خدا دارد همی
او به‌ یاری ‌بسته ‌دل کش ‌‌نیست‌ هستی ‌ز آب‌ و گلدر وجودش آب و‌ گل نشو و نما دارد همی
چون‌ ولا خواهد بلا خواهد از آنرو روز و شبخاطر از بالای خوبان در بلا دارد همی