قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۴ - در مدحت جغتای خان بن ارغون میرزا میفرماید
آمد برم سحرگه آن ترک سیمتنبا طرهای سیاهتر از روزگار من
مویش فراز رویش آزرم غالیهرویش به زیر مویش بیغارهٔ سمن
مویی چگونه مویی یک راغ ضیمرانرویی چگونه رویی یک باغ نسترن
ماهی فراز سروش وهوه قرار جانسروی نشیب ماهش بهبه بلای تن
ماهی چه ماه هیهی منظور خاص و عامبروی چه سرو بخبخ مقصود مرد و زن
در تاب طرهاش که گره از پی گرهدر چین گیسویش که شکن از پی شکن
یک شهر دل به بند کمند از پی کمندیک ملک جان اسیر رسن از پی رسن
یک خنده از لبانش و تا بنگری عقیقیک جلوه از رخانش و تا بگذری چمن
چون تودههای ریگ که از جنبش نسیمسیمین سرینش موج زند گفتی از سمن
گو چهرهاش نگه کن از حلقهای زلفیزدان اگر ندیدی در بند اهرمن
بنگر کلالهاش ز بر چهرهٔ لالهرنگگر ضیمران ندیدی بر برگ یاسمن
بنگر فراز نارونش لعل نارگونگر ناردان ندیدی بر شاخ نارون
هر سو چمان و شهری پویانش از قفاهر سو روان و خلقی بر گردش انجمن
چون دیدمش دویدم و در بر کشیدمشخوشدل چنان شدم که ز دیدار بت شمن
بنشستم و نشاندمش از مهر در کناربر هیاتی که شمع فروزنده در لگن
لختی چو رفت چهره دژم کرد و جبهه ترشچونان کسی که نوشد جام می کهن
گفتمکه تنگدل به چه گشتی بسان جامگفتا از آنکه نبود صاحبدلی چو دن
گفتم خمُش که صاحبدل در جهان بسیستگفتا مگو که صرف گمانست و محض ظن
گفتمکه ای حدیث من و تو به روزگارمنسوخ کرده قصهٔ شیرین و کوهکن
صاحبدل از چه مسلک گفتا ز شاعرانگفتم پی چه خدمت گفتا مدیح من
مدحم نه اینکه ماه منیرم بود عذاروصفم نه اینکه چاه نگونم بود ذقن
بستایدم به اینکه هواخواه حضرتیستکامد به عهد مهد صفآرای و صفشکن
تابان در محیط جلالت جهان مجدجغتایخان بن ارغون خان بن حسن
شیرانش طعمهاند نبسته دهن ز شیرپیرانش سخرهاند نشسته لب از لبن
خردست و خردهگیر به میران خردهدانطفلست و طعنهگوی به پیران پر فطن
خردست و شیرخوار ولی گرد شیرخواراز شیرزنش طعمه ولی مرد شیرزن
از خوی او شمیمی تا بنگری ختااز موی او نسیمی تا بگذری ختن
روزی رسد که بینی بر نوک خطیشنه چرخ را چو مرغی به فراز بابزن
روزی رسد که بینی بر دشت کارزاراز آهنش کلاه و ز پولاد پیرهن
روزی رسد که بینی بر نوک نیزهاشبدخواه را چو پیلی بر شاخ کرگدن
روزی رسد که بینی بر ایمنش پرندوقتی رسد که بینی بر ایسرش مجن
این در نظر سپهری آکنده از نجومآن در صفت هلالی آموده از پرن
روزی رسد که بینی بر جبههاش ترنجوقتی شود که یابی بر چهرهاش شکن
از آن ترنج خلقی دمساز با شکنجوزان شکن گروهی همراز با شجن
طبعش ز بس گهرخیز اندر گه سخالطفش ز بس شکرریز اندر گه سخن
چون نام این بری گهرت خیزد از زبانچون وصف آن کنی شکرت ریزد از دهن
این شبل آن غضنفر کز گاز و چنگ اوبر پیکر تهمتن ببر بیان کفن
این مهر آن سپهر که از مهر و کین اویک ملک را مسرت و یک ملک را محن
این در آن صدف که ز آزرم گوهرشبیغاره از شبه شنود لؤلؤ عدن
این پور آن کیا که به میمند و اندخوذخود گوان شکست ز کوپال کُه شکن
این شِبْل آن اسد که ازو پیل را هراساین پور آن پدر که ازو شیر را شکن
آخر نه این نبیرهٔ آن کز خدنگ اودر پهنه جسم گردان آزرم پَروَزَن
آخر نه این ز دودهٔ آن کاتش حسامشدر دودمان افغان افروخت مرزغن
آخر نه این ز تخمهٔ شاهیکه بوقبیسگردد ز زخم گرزش چون تخم پَرپَهَن
آخر نه این نبیرهٔ شاهی کزو گریختکابل خدا چنانکه ز لاحول اهرمن
کابل خدا نه دهری آبستن از فسادکابل خدا نه چرخی آموده از فتن
با لشکری فره همه در عزم مشتهربا موکبی گران همه در رزم ممتحن
از سیستان و کابل و کشمیر و قندهاروز دیرجات هند بل از دهلی و دکن
آمد به مرز خاور و خاور مهان همهبا یکدگر ز یاریش از ریو رایزن
خسرو شنید و رفت و درید و برید وکفبست و شکست و خست از آن لشکر کشن
از رمح و تیغ و خنجر و فتراک و گرز و تیراندام و ترک و تارک و بازو و برز و تن
بس تن که کوفت از چه ز کوپال جانشکربس سر که کفت از چه ز صمصام سرفکن
از بس که کشته پشته گرانبار شد زمیناز بس که خسته بسته به زنهار شد زمن
هرکس که بود یارش شد خصم با ملالهرکس که بود خصمش یار با محن
مسروق پور ابرهه با صدهزار مردشد از یمن به چالش زی سیف ذوالیزن
وان پنج ره هزار بدش مرد کینهجویبا ششصد از عجم همه در رزم شیرون
رفت و شکست موکب مسروق را و گشتهم در یمن شهیر و همش خلق مفتتن
آن رزم را بسنجد اگر کس به رزم شاهچون کین کودکست بر کینه پشن
تنها همین نه لشکر کابل خدا شکستاز تیغ کُه شکاف و ز کوپال کُهشکن
بس ملکها گرفت به بازوی ملک گیربس حصنها گشود ز چنگال خارهکن
شاهان ز خصم خویش ستانند ملک و اوبخشد به خصم خویش همی ملک خویشتن
آری چو خصم ازو کند از ملک او سوالننگ آیدش ز فرط عطا گفت لا و لن
شاها مباش رنجه گر از کید روزگارسالی دو ماه بختت با کید مقترن
ایوب مر نه تنش به اسقام مبتلایعقوب مر نه جانش به آلام مرتهن
آن آخر از بلا جست از آب چشمهساراین آخر از عمی رست از بوی پیرهن
یونس مگر نبودش در بطن نون سکونیوسف مگر نگشتش در قعر چَه سکن
آن شد رسول قوم و شد آزاد از بلااین شد عزیز مصر و شد آزاد از حزن
مر مصطفی نکرد نهان تن به تیره غارجولاهه مر نگشت به آن غار تارتن
بگذر ز انبیا چه بزرگان که روزگارپیوسهشان قرین شجن داشت در سجن
مر کیقباد و بیژن و کاووس هر سه رازالبرز و چاه و کوری برهاند تهمتن
سنجر مگر نه در قفس غُز اسیر بودواخر به چاربالش فر گشت تکیهزن
اکنون تو نیز گرت مر این چرخ کجنهاددارد قرین تیمار از ریمن و شکن
بشکیب کز شکیب شود قطره پاک دُربشکیب کز شکیب شود خاره بهرمن
نی زار نالد آنگه از جان برد ملالمی تلخ گردد آنگه از جان برد محن
آسودهدل نشین که چو دیماه بگذردبلبل کشد ترانه و خامُش شود زغن
دلتنگتر ز غنچه کسی نی ولی به صبربینی کزان شکفتهتری نیست در چمن
ملکی ستد خدای که تا ملک دگرتبخشد همی نکوترها گوش کن ز من
معمار خانهای کهن را کند خرابتا نو نهد اساس که نو بهتر از کهن
هرکس به قدر پایه ببایدش جایگاهعنقا کند به قاف وکبوتر بچه وکن
قدرت بلند و پست بسی تودهٔ زمینشخصیت عظیم و تنگ بسی فسحت زمن
گو ملک رو چو هست به جا تیغ ملک گیرگو بلخ شو خراب چو زنده است رویتن
روزی رسد تیغ یمانیت در یمینآرد زمین معرکه چون ساحت یمن
روزی رسد که چونان محمود زاولیدر سومنات بت شکنی بر سر شمن
روزی رسد که از مدد تیغ کفرسوزنه نام دیر شنوی نه نام برهمن
روزی رسد که بر تو شود فتنه روزگارچون نل که بود واله بر طلعت دمن
روزی رسد که خصم تو سر افکند به زیرچونان کسی که ناگه درگیردش وسن
شاها یک آفرین تو صد گنج گوهرستباور گرت نه لب بگشا از پی سخن
بر این چکامه گر بفشانی هزار گنججز آفرینی از تو نخواهم ورا ثمن
لیکن یک آرزویم از دیرگه به دلزانم هماره بینی محزون و ممتحن
دارم یکی برادر در پارس پارساکاو اندر آن دیار اویسست در قرن
جان گویدم ابی او خلد ار بود مرودل راندم ابی او سور ار بود مزن
بیاو زیم چنانکه ابی سرخ گلگیابی او بوم چنانکه ابی پاک جان بدن
گریم چو ابر بی او در شام و در سحرنالم چو رعد بی او در سر و در علن
بی او دل از خروشم تفتیده چون تنوربی او رخ از خراشم آژیده چون سفن
بی او ز غم گزیر ندارم به هیچ مکربی او ز رنج چاره ندارم به هیچ فن
جز چار مه نه بیش و نه کم، کم خدایگانفرمان دهد که رخت کشم جانب وطن
گر گویدم ملک که بود راهزن به راهگویم برهنه باک ندارد ز راهزن
ور گویدم که نیست ترا بارهٔ چمانگویم که پای راهسپر بس مرا چمن
اینها تمام طیبت محضست اگرچه نیستطیبت ز بندگان به ملوک ای ملک حسن
منت خدای را که مرا از عطای توحاجت به کس نه جز به خداوند ذوالمن
منت خدای راکه ز بس جود بیحسابدر زیر دُر و گوهر بنهفتیم بشن
قاآنیا تو گرم بیانیّ و قافیهتکرار جست و دورست این معنی از فطن
صاحب که با جوازش هذیان بود فصیحصاحب که با قبولش ابکم بود لسن
صدری که در قلمرو شرع رسول گشتکلکش چو تیغ شاه جهان محیی سنن
شاه زمانه فتحعلی شه که روز رزمدر گوش بانگ شاد غرش لحن خارکن
دستش نه گر مخالف با گوهر عمانطبعش نه گر معاند با لؤلؤ عدن
بهر چه بخشد آن یک گوهر همی بهکیلبهر چه ریزد این یک لولو همی به من
تابان ز حلقهای زره جسم روشنشچون نور آفتاب که تابد ز آژگن
دستش چو یار خطی زلزال در خطاپایش چو جفت ختلی ولوال در ختن
اَجراخور از عطایش پیوسته خاص و عامروزیبر از سخایش همواره مرد و زن
چونانکه ختم آمد بر نام وی از سخامن نیز ختم کردم بر نام او سخن
تا دهر گاه محنت زاید گهی نشاطیارش قرین رامش و خصمش قرین رن