گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۵ - در مدح امیرالامرا‌‌ء العظام شاهرخ خان قاجار می‌فرماید

انجمن پر انجمست از مهر چهر ماه منخیز ای خادم برون بر شمع را از انجمن
الله الله چیست انجم آفتاب آمد برونشمع را بگذار تا بیهوده سوزد همچو من
می‌نسوزد شمع راکس زود برخیز ای ندیمجمع را گردن فراز و شمع را گردن بزن
جمع را آشفته دارد شمع موم از دمع شومخیز و این گردنکش ناکام را گردن فکن
از شبستان شو به بستان ای ترا بستان غلامتا سمن پیشت نماز آرد چو پیش بت شمن
ماه می‌گفتم ترا گر ماه بودی مشکبویسرو می‌خواندم‌تراگر سرو بودی‌سیمتن
ماه را کی ریشه سرو و سرو در سیمین قباسرو رایی میوه ماه و ماه در مشکین‌ رسن
نخل آرد خار و خرما نحل آرد نیش و نوشاز چه این هر چار دارد آن لب چون بهرمن
نوش و خرما از تبسم خار و نیش از سر زنشآن دو دایم بهر غیر و این دو دایم بهر من
شهد می‌ریزد به جای خنده زان شبرین‌لبانقند می‌بارد به جای حرف زان نوشین ‌دهن
می‌خراشد سینه‌ام را ناخن از عشق لبتچون ز بهر نقش شرین بیستون راکوهکن
تو لبی‌ داری چو لعل‌ و من‌ سرشکی چون عقیقنه ترا باید بدخشان نه مرا باید یمن
خال و رخسار تو با هم چیست دانی زاغ و باغزاغ یک خروار عنبر باغ یک دامان سمن
خنده یک بنگاله شکر لعل یک عمان‌گهرزلف یک اهو از عقرب طره یک عالم‌ شکن
عشوه یک‌کابل‌سماع و غمزه یک بابل‌فسونناز یک شیراز شوخی چهره یک‌کشمیرفن
آن زنخدان‌یک سپاهال سیب‌سیمینست‌و هستصدهزار آسیب ازان سیبم نصیب جان و تن
یک بیابان سنبلست آن زلفکان مشکباریک خراسان فتنه است آن چشمکان راهزن
همچو نارکفته‌ام دل زان لب چون ناردانپر ز نار تفته‌ام جان زان قد چون نارون
خال مشکت به رخ یا هندویی آتش‌پرسخط سبزت‌گرد لب یا طوطیی شکرشکن
صو‌رت‌و خط‌خال‌و عارض زلف‌و چشمت پیش همماه و هاله داغ و لاله مشک و آهوی ختن
تا شدستی ای پری پیدا پری پنهان شدستور شوی پیدا شود پنهان ز طعن مرد و زن
مهرچهر روشنت در موی همچون جوشنتنور یزدانست در تاریک جان اهرمن
سجده آرد پیش رویت هردم آن زلف ساهچون بر خورشد هندو چون بر بت برهمن
ماه نخشب چاه نخشب‌گر ندیدستی ببینماه‌نخشب زان‌عذار و چاه نخشب زان ذقن
بذلهٔ شیرین ز قاآنی به‌ گوش آید غریبچون نوای خارکن از بینوای خارکن
می‌کندگه دل چکار افغان چرا از غم چسانهمچو قمری‌کی بهاران بر چه بر سرو چمن
ترک من‌کوه از چه آویزی به موکاینم سرینآنچنان‌کوهی‌که در ایران نگنجد از سمن
چشم وگیسوی تو چون بینم به یاد آید مراحالت افراسیاب اندرکمند تهمتن
چهره ات فردوسی از حسنست و مژگانت در اوراست مانند سنان‌گیو در جنگ پشن
زلف تو چون پشت‌ من شد پشت‌من چون زلف تووین‌ دو چون‌ چرخ ‌از پی‌ تعظیم‌ خورشد زمن
شاهرخ‌خان‌ کش رود گردون پیاده در رکاببا فر فرزین نشیند چون بر اسب پیلتن
صدر و قدر او جلیل و طول و نول او جزیلرای و روی او جمیل و خلق و خوی او حسن
از هراس بأس او گوی زمین را ارتعاشاز نهیب گرز او چرخ مهین را بو مهن
در نیام نیلگون شمشیر گوهربار اویا نهان در ظلمت شب موج دریای عدن
جوهرش در تیغ و تیغش در نیام‌گوهرینآن پرن اندر هلالست این هلال اندر پرن
تیر در شستش ‌عقابی ‌مانده‌چون‌ماهی بشستتیغ در دستش نهنگی‌ کرده در عمان وطن
مهر لامع نزد رایش‌کوکبی در احتراقنسر واقع بر سنانش صعوه‌یی بر بابزن
خنجر رخشنده‌ش از کوههٔ توسن عیانیا روان از قله ی کهسار سیلی موج‌زن
ای چو جنت خلقت اندر جانفروزی مشتهرای ‌چو دوزخ‌ خشمت اندر کفر سوزی ممتحن
کلک لاغر در بنانت ماهی و بحر محیطشکل جوهر بر سنانت ‌گوهر و بحر عدن
با رخی‌ پرچین زنی‌ چون زین به رخش از بهر کینتاختن از چین‌کند رخشت بیکدم تاختن
جامهٔ جاه تو و معمار ایوان تو راعرش اطلس پروزست و چرخ هشتم پروزن
روی‌تو مهریست‌رخشان‌کش زمین‌آمد سپهررای تو شمعیست تابان‌کش جهان آمد لگن
همچو معماری مهندس هر سحرگه آفتاببا شعاع خود ز بام قصرت آویزد رسن
پیش ‌تیغت چون‌ بود یکسان چه ‌آهن چه حریرلاجرم بر پیکر خصمت چه خفتان چه‌کفن
بر هلاکت مرگ قادر نیست لیک از فرط جودخود نثار مرگ سازی نقد جان خویشتن
زانکه‌ چون‌ جان‌ از تو او خواهد ز فرط مکرمتننگ داری در جواب او زگفت لا و لن
الله الله مرحبا قاآنیا زین فکر توکز سماع آن به رقص آید روان اندر بدن
صاحبا صدرا خداوندا روا داری ‌که چرخماه بخت چون منی با کید دارد مقترن
چشم آن دارم‌که با فرمانروای اصفهانبازگویی‌کای ملک خصلت امیر موتمن
ای خداوندی‌ که دارد از عطای عام تومنتی بر هرکه درگیتی خدای ذوالمنن
این همان قاآنی دانا که ازگفتار اوسنگ آید در سماع وکوه آید در سخن
این همان قاآنی بخرد که ماند جاودانمدح او اندر زمان و قدح او اندر زمن
مدح او زنده است تا هر زنده‌ای‌گردد هلاکقدح او تازه است تا هر تازه‌یی ‌گردد کهن
تو عزیز مصر احسانی و او یوسف‌صفتخستهٔ‌ گرگ شجون و بستهٔ سجن شجن
چند چون ایوب باشد همدم رنج و عناچند چون یعقوب ماند ساکن بیت‌الحزن
نی بود ننگ سلیمان‌گر سخن‌گوید به موریا چه از سیمرغ‌ کاهد گر نشیند با زغن
مدح او چون درپذیرفتی عطایی لازمستاینچنین بودست تا بودست میران را سنن
رفتگان را نام نیکو زنده دارد ورنه هستسالیان‌تا از جهان‌رفتست سیف ذوالیزن
تا به‌کی قاآنیا زین عجزکردن شرم دارعجز در نزد کریمان نیک دورست از فطن
عجز ‌چون تو کهتری در نزد چون او مهتریراستی‌گویم دلیل ضنت اش و سوء ظن
هر کرا طول و نوالی ننگش از طول نوالهرکرا فضل و سخایی شرمش از فضل سخن
ابر نیسان را نگوید هیچکس‌گوهرفشانمهر رخشان‌را نگوید هیچ کس پرتوفکن
تا قیامت باد خصمت یار لیکن با ملالتا به محشر باد یارت خصم لیکن با محن
هان بیا قاآنیا ترک طمع‌کن از مهانتیشهٔ همت بیار و ریشهٔ ذلت بکن
یاد آور داستان‌ گربه‌ای‌ کز بهر عیشسوی قصر تیرزن شد از سرای پیرزن
عزت ار خواهی قناعت‌کن‌که نقد آبروجنس عزت را شود از بی‌نیازی مرتهن