قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۳ - در ستایش عبدالله خان صدر فرماید
خیز ای غلام تا زین بر بادپا زنیماورنگ جم بهکوههٔ باد صبا زنیم
همنفس را ز محبس محنت برون کشیمهم بخت را به دعوت شادی صلا زنیم
بهر پذیره روی به دشت آوریم و دستاندر عنان توسن صدر الوری زنیم
زان مژدهایکه بخت دهد از قدوم اوما نیز همچوکوه دمادم صدا زنیم
ساییم سر به پایش و آنگه ز روی فخربر تاج زرنگار فلک پشت پا زنیم
هرچند ماه روزه و هنگام زاهدیستما تیغ کین به تارک روی و ریا زنیم
هر جا کهشاهدی چورنودش به بر کشیمهرجاکه زاهدی چو جهودش قفا زنیم
تا هرکسی مجله نگارد بهکفر مادر هر محله ساغر می بر ملا زنیم
از شادی قدوم خداوند میخوریمپس تکیه بر عنایت خاص خدا زنیم
عبدالله آنکهگاه تقاضای خشم اودست رجا به دامن مرگ فجا زنیم
صدری که با ولایش گویی به جنتیمگام ار به کام شیر و دم اژدها زنیم
بابی ز فضل او نگشاید به روی عقلتا روز حشر گر دم مدح و ثنا زنیم
گفتند وهم و دانش و فکرت شبی بهمماییم آن گروه که لاف از دها زنیم
ما واقفان راز جهانیم از آن قبلبر اوج عرش خرگه مجد و بها زنیم
نابرده پی به حضرت دستور روزگاردستور عقل نیست که لاف از ذکا زنیم
رفتند تا به عرش و ندیدند ازو نشانگفتند گام بیهده چندین چرا زنیم
بیرونز عرشجای نه پس جایاو کجاستیارب یکی بگوکه قدم تاکجا زنیم
ما را خدا یگانا بود از تو شکوهامیخواستیم تا قدری بر قضا زنیم
بیمهری تو عرضه نماییم نزد خلقوان داستان به مجلس شاه وگدا زنیم
خالی نیافتیم دلی را ز مهر توتا در حضور او دم ازین ماجرا زنیم
آری قضا چو دم نزند بیرضای توما کیستیم تا زنخی بیرضا زنیم
جز آنکه سر به چاه ملامت فروبریمحرفی به شکوه چون علی مرتضی زنیم
نز افتراست شکوهٔ ما با جناب توحاشا که بر جناب تو ما افترا زنیم
تشریف فارس راکه نوشتی بهنام مابر خلف وعده شاید اگر مرحبا زنیم
باری چو از تو جز به تو نتوانگریختنخود چاره نیست جز که در التجا زنیم
کشتی شکسته باد مخالف کنار دورنز مردی است پنجهکه با ناخدا زنیم
ماه صیام و مست خجل پارسا دلیرنز رندی است طعنه که بر پارسا زنیم
در عهد چون تو صدری انصاف ده رواستتا ما قدم به مدرسه بر بوریا زنیم
با آه سرد و خاطر افسرده لاف کینهر روز با شتاب دل ناشتا زنیم
یسار نادرستکه در عهد چون توییما دم به شکوه از سخن ناروا زنیم
زان جانورکه طعمهٔ او جسم آدمیستهر شب ز خشم جامهٔ جان را قبا زنیم
چون مطربی که زخمه چنگ دوتا زندناخن به جای زخمه به پشت دوتا زنیم
بر تن زنیم زخمه و در پردههای جانچندین نوا ز سوز دل بینوا زنیم
مردم زنند زخمه به چنگ ای عجبکه مااز چنگ زخمه بر به تن مبتلا زنیم
تنرا ز بسکه زخمهٔ چنگ آورد به جوشهر دم چو چنگ ناله تن تن تنا زنیم
بر غازیان قمّل و براغیث خویش راهمچون مغل به لشکر چین و ختا زنیم
زانرشکریزهها کهچو خشخاش دانهاستخاک ستم به دیدهٔ نوم و کری زنیم
خشخاش دانه داروی خوابس و ما بدانازکوی خواب خرگه راحت جدا زنیم
خشخاش بینکه بر تن ما تیغ میزندزآنسانکه تیغ بر تن خشخاش ما زنیم
خشخاش اگر تو گویی کافیون همی دهداز عیش تلخ طعنه بر افیون هلا زنیم
شب تا به صبح همچو مریدان بایزیدناخن چو تیغ بر تن خود از جفا زنیم
از فرقت به رنج برنجیم این بهلکز بوش بوسه بر قدم لوبیا زنیم
خاکستری که مطبخ ما کوه کوه داشتچندان نه کش بر آینه بهر جلا زنیم
نه کیمیاگریم که تا کوره و دمیدر پیش رو نهاده دم ازکیما زنیم
نه سیمانگار که با مشک و زعفرانچندین طلسمکرده دم از سیمیا زنیم
نه لیما طراز کز اسرار قاسمیسطری سه چار خوانده دم از لیمیا زنیم
نه چون مخنثان بود آن طلعت و توانتا بهر سیم دامن خود بر قفا زنیم
نه پیله ور که کیسه ز خرمهره پر کنیمپس چون خران قدم به ره روستا زنیم
ما شاعریم و از سخن روحبخش خویشاز بسکهکوس مدحتشان جابجا زنیم
یا حبذا اگر پی مدح و ثنا رویموا ویلتا اگر در قدح و هجا زنیم
در عهد چون تویی نه عجب باشد ار ز قدربر بام هفت گنبد گردون لوا زنیم
تو فروردین دینی و ما آن ضعیف شاخکز باد فرودین دم نشو و نما زنیم
ماهمچو زهره،شهرهبهعشرتشدیمازآنکساز مدایح تو به چندین نوا زنیم
القصه زین دو کار یکی باید اختیارتا دم به مدحت تو به صدق و صفا زنیم
یا دولتیکه باز رهیم از فنا و فقریا همتیکه بر در فقر و فنا زنیم
این جمله طیبتست هنیئاً لنا که مادر بزم نامرادی جام بلا زنیم
برگ و نوای ما همه در بینوایی استراه مخالف از چه به یاد نوا زنیم
کسب معاش لایق عقل و نهی بودنهی است پیش عشق که لاف از نهی زنیم
عشقست چون سهیل و نهی کم بهاسهابا پرتو سهیل چه دم از سها زنیم
یا همچو شمع خرگهی از ریسمان و مومدر پهلوی سرادق شمسالضحی زنیم
در هر کجا که همّت ما برکشد علمحالی قلم به خط ثواب و خطا زنیم
در هر محلکه چهرهٔ ما بشکفد چوگلخار ستم به دیدهٔ خوف و رجا زنیم
هر درد راکه دوست فرستد به سوی مااز وی بلا چنیم و به جان دو تا زنیم
مردم پی جزا در طاعت زنند و مااز شوق حلقه بر در صاحب جزا زنیم
بر سینه دست از پی عز و علا نهندما دست رد به سینهٔ عز و علا زنیم
هرکس هلاک نفس دغا راکند دعاما بیدعا به سینهٔ نفس دغا زنیم
از مشعر شعور به هنگام بازگشتخرگه به خیف خوف و منای منی زنیم
الاالله است ملک بقا را خزینهایما بر خزینه قفل امانت ز لا زنیم
کبر و ریا فکنده به نیروی عشق پاکاعلام فقر در حرم کبریا زنیم
جبریل اگر به سدرهٔ با منتهی رسیدما بارگه به سدرهٔ بیمنتهی زنیم
دل بد مکن ز طینت قلاش مایه مادر عین عصمتیم چو لاف از زنا زنیم
در راه خصم زینسوکبش فدا نهیمبا یاد دوست زانسو کأس فدا زنیم
چندین هزار خرمن طاعت رود به بادچون ما ز بیخودی نفسی بیریا زنیم
این دم مبین به رندی ماکار آن دمستکز ما ورای جان نفسی آشنا زنیم
خلق از لهیب دوزخ گرم نهیب و مااز شوق او به خون جگر دست و پا زنیم
خود دوزخی به نقد چرا زآتش خیالدر روح بیگناه و دل بیخطا زنیم
با عشق محرمیم چه خیزد ز دست عقلخودکیست شحنه چون می با پادشا زنیم
دل رند اوستا و بدن اهل روستاما راه روستایی از آن اوستا زنیم
ارزان کنیم قمت اجناس روزگارچون تیغ ترک بر تن حرص و هوا زنیم
منت خدای را که ز مهر رسول و آلگام شرف به تارک هفتم سما زنیم
همچون هزاردستان در گلشن سخنهر دم هزاردستان از مصطفی زنیم
گه داستان حیدر کرار سر کنیمگاهی دم از ملازمت مجتبی زنیم
از چشم آفرینش صد جوی خون رودهر گه چو نی نوای غم نینوا زنیم
قاآنیا سخن به درازا چه میکشیشد وقت آنکه زمزمهٔ قدکفی زنیم