قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۶ - در تعریف بهار و شکایت از یار و ستایش امیر کامگار حسین خان نظامالدوله
یک دو مه پیشترک زانکه رسد فصل بهاردلکی داشتم و دلبرکی بادهگسار
چون بهار آمد و گل رست ز من دل ببریدبیوفایی ز گل آموخت مگر یا ز بهار
بی وفاییّ گل آن بس که کند زود سفرچون بهاران که سه مه آید و بربندد بار
الغرض دلبرکی بود غزلخوان و لطیفگلرخ و سرو قد و سنگدل و سیم عذار
به دو زلفش عوض شانه همه تاب و شکنبه دو چشمش بدل سرمه همه خواب و خمار
ماری از ماه در آویخته کاینم گیسوناری از سرو برافراختهکاینم رخسار
چهرش آنسان که کشی نقش مهی از شنگرفخطش آنسان که کنی طرح شبی از زنگار
زلف بر چهرهٔ او هندوی خورشیدپرستحسن در صورت او مانی تصویر نگار
نه لبی داشت کزان بوسه توان کرد دریغنه رخی داشت کزو صبر توان برد به کار
شوق بوسیدن آن لب دل من داشت نژندذوق بوییدن آن رخ تن من داشت نزار
لب او مرکز خوبی به دو خط چنبر حسنگرد آن چنبر زلفین سیه چون پرگار
چشم عاشقکشش از دور بهایمابیگفتکه من از حسرت نادیدن خویشم بیمار
خال بر چهرهٔ او در خم گیسو گفتینقب بر گنج زند در شب دزدی عیار
چشم میدوختم از وی که نبینمش دگربیخبر در رخش از دیده دویدی دیدار
مه نگویمشکه مه را نبود نطق بشرگل نخوانمش که گل را نبود صوت هزار
مرغکی عاشق آبستکه بوتیمارشنام از آنست که پیوسته بود با تیمار
بر لب نهر نشیند نخورد آب از آنکه اگر آب خورم کم شود آب از انهار
من هماز مر رخشاکم جرستم شب و روزهمچنان کاب روان را نخورد بوتیمار
نور و ظلمات من او بود بهرحالکه بودکز رخش چشم روشن شد و از زلفش تار
طرهیی داشت چو شبهای زمستان تاریکوندران طره رخی تازهتر از روز بهار
زلف و رخسارهٔ او بود چو باغیکه در اویک طرف سنبل تر روید و یک سو گلنار
من به دو یار چو بلبلکه بود عاشقگلاو به من رام چو گلبن که بود همدم خار
گاه میگفتمش ای ترک بیا بوسه بدهگاه میگفتمش ای شوخ بیا باده بیار
از پس می عوض نقل مرا دادی بوسنه یکی بوسه نه ده بوسه نه صد بلکه هزار
گر همی گفتمش ای ماه مرا ده دو سه بوسده و سی دادی و خواندی دو سه در وقت شمار
خلقگویند حکیمی به سوی خوزستانآمد از هند و در آن شهر شکر کرد انبار
زان شکر کژدم جراره همیگشت پدیدتا ازان شهر شکر کس نخرد بار به بار
گفتم این حرف دروغست و ندارم باورتا شبی زلف و لبش دیدم و کردم اقرار
زانکه آن زلف سیه نیست از جرّارهکه به گرد شکرین لعلش گردد هموار
باری او بود بهرحال مرا مایهٔ عیشچه به هنگام تفرج چه به هنگام شکار
هر شب از هجر سخن گفت و نمیدانستمکز چه رو میکند آن حرف دمادم تکرار
تا بهار آمد و گل رست و جهان گشت جوانباد چون طرهٔ او شد به چمن غالیهبار
رفت و با لالهرخان دامن صحرا بگرفتبا می و چنگ و نی و بربط و رود و دف و تار
سبزه از شرم خطش خواست رود زیر زمینگلبن از رشک رخش خواست فرو ریزد بار
وز خیالی که به دامانش درآویزد سروخواست کر شوق همی پنجه برآرد چو چنار
تا قضا را شبی آمد بر من با دل تنگگفتم ای مه ز چه از صحبت من داری عار
گفت تا بود خزان برگ و نوا بود تراچون بهار آمد برگ تو فرو ریخت ز بار
خرج می کردی و معشوق هر آن چیز که بودتو کنون بی زری و من ز تو هستم بیزار
منگرفتم گل سرخم تو خریدار منیمشتری تا ندهد زر نبرد گل به کنار
گفتم ای ماه به تحقیقکنون دانستمکه ترا همچو گل سرخ وفا نیست شعار
باورم گشت که بی مهری و بدعهد چو گلکه به جز تربیتش نبود دهقان را کار
پس یک سال که برگش به در آید ز درختدست دهقان را هردم کند از خار فکار
چون کند غنچه و دهقان به تماشا رودشکند از صحبت وی تنگدلیها اظهار
باز بعد از دو سه روزی که به گلزار شکفتبهر یک مشت زر از باغ رود در بازار
به عبث نیست که در دیگ سیه زآتش سرخبه مکافات بجوشاندش آخر عطار
تو کنون آن گل سرخی و من آن دهقانمکه ز بدعهدی خود رنج مراکردی خوار
خار طعنم زدی و تنگدلیها کردیتا به بار آمدی و بر دلم افزودی بار
چون شکفتی پی زر زود به بازار شدیبس کن ای شاهد بازاری و جانم مازار
گل که عطار به جوشاندش آخر در دیگاو ز عطار بترسد تو بترس از ستار
گفت ای شاعرک خام مرا عشوه مدهحرف بیهوده مزن ریش مکن چانه مخار
تا ترا کیسه ز زر پر نشود چون نرگستا ترا کاسه ز می پر نشود چون گلنار
گر همه بدر شوی با تو نخواهم شد دوستور همه صدر شوی با تو نخواهم شد یار
نام زر در لغت فارس از آنست درستکه به زر کار درست آید و بیزر دشوار
مالک سیم نیی یاوه چه میبازی عشقمفتی شهر نیی خیره چه بندی دستار
گفتمش گر نبود سیم و زرم عیب مکنچهره من زر شمر و اشک مرا سیم انگار
گفت بس عاشق مفلس که همین عذر آوردکه به جز طعنه و تسخر نشنید از دلدار
گفتم اکنون چکنم چارهٔ اینکار بگوکه ز تحصیل زر و سیم فروماندم زار
گفت این حرف مزن کاهلی و راحت دوستکاهلی رنج تن و انده جان آرد بار
نه مگر هر که اَزین پیش بدی حاکم فارسبه تو مرسوم تو پیش از همه کردی ایثار
نقد دادی به تو مرسوم و تشاریف تراپیش از آنی که گل سرخ دمد در گلزار
تا تو هر شام بتی ساده کشی در آغوشتا تو هر صبح بطی باده خری از خمار
بلکه مرسوم دگر دادی از خویش به توتا ترا چیره شود کام و زبان در گفتار
نیز انعام دگر داشتی از شاه بریکه نه امسال رسیدست و نه پیرار و نه پار
بگذر از این همه آخر نه ترا حاکم فارسزر به قنطار همی بخشد و اشتر به قطار
کی ترا ملتمسی بود که رفتی بر اوگفتی و گفت برو رسم تکدی بگذار
کی شنیدی که بود حاکمی اینگونه همیمکه رسد فیض عمیمش چه به مو و چه به مار
کی شنیدیکه بود داوری اینگونه کریمکه دهد یمن یمینش همه را یسر یسار
اینک این هرچه مرادی که ترا هست بدلخیز درگوش خداوند بگو یا بنگار
گفتمش واسطهیی نیست مرا گفت خموشمر ترا واسطه بس همت آن میر کبار
ناظم کشور جم نامور ملک عجمصدر دین بدر امم بحر کرم کوه وقار
والی فارس حسینخان که بر همت اوهفت اقلیم نیرزد به یکی مشت غبار
هر دیاری که در او مدح وی آغازکنیبانگ احسنت بگوش آیدت از هر دیوار
شهپرستست بدانگونه که در غیبت شاهآنچنان است که گویی بَرِ شه دارد بار
نام شه چون شنود زانسان تعظیم کندکه نه افلاک و دو گیتی به رسول مختار
سخن از خشمش می گفتم یک روز به سهوآسمانگفتکه قاآنی بس کن زنهار
ماه من تیره شد و زهرهٔ من گشت نژندمهر من خیره شد و مشتری من بیمار
آب از چهرهٔ هر کوکب من جاری شداشک در دیدهٔ هر ثابت من شد سیار
گاه آنست که من نیز در افتم به زمینبیم آنست که من نیز بمانم ز مدار
گفتم از رحمت او نیز بگویم سخنیزهر را چاره بفازهرکنم باک مدار
سخن رحمت او را چو شنید از سر شوقبر سر و گردن من زهره و مه کرد نثار
قدرش ار بود مجسم ز بلندیگه سیرخم شدیگر ز بر عرش فتادیش گذار
ای بداندیش ترا جای از آن سوی عدمای نکوخواه ترا وصف از آن روی شمار
چون ز اوصاف تو قاصر بود اندیشهٔ منپس هر مدح تو صد بار کنم استغفار
هیبت تیغ تو هر جا که رود دشمن توگرد وی میکشد از آهن و فولاد حصار
بدسگال تو به هرجا که رود در خطرستآنچه بیند نبود راه مگر وقت فرار
ناخن خویش همی بیند و پندارد تیغدست بر مژهٔ خود مالد وانگارد مار
سایهٔ خویش همی بیند و بگریزد ازوگوید این لشکر میرستکه آید به قطار
شفق از چرخ همی بیند و فریاد کندکز پی سوختنم میر برافروخته نار
هرکجا سرو بنی بیند ازو گردد دورکز پی کشتن من میر برافراخته دار
گاه از کوه کند رم که به فرمان امیرسخت ترسم که پلنگم بدرد در کهسار
گاه از بحر گریزد که بفرمودهٔ اوحمله بر جان من آرند نهنگان ز بحار
گاه چون مار به پهلو رود و ترسد از آنکه فروماند درگل قدمش چون مسمار
باری از بیم تو هرجا که رود در خطرستهم مگر گیرد در سایهٔ عفو تو قرار
مهترا طرز سخنبین و سخن گویی نغزکه ز ابکار بسی بکرترند این افکار
همه اشعار من اندر همه آفاق پر استز آدمیگویی جاندارترند این اشعار
خامهٔ من به غزالان ختن میماندکه همه نکهت مشک آید ازو در رفتار
وین همه از اثر تربیت همت تستکه هم از پرتو مهتاب بود رنگ ثمار
ور مرا تربیت اینگونه نمایی زین پسهمچو خورشبد شوم پرگره چرخ سوار
تا همی شیر هراسان ورمانست به طبعاز زن حایض و از بانگ خروس و دف و تار
بر سرت سایهٔ حق باد و ببر خلعت شاهدر برت شوخ جوان باد و به کف جام عقار
تا که زنبور همی جان دهد اندر روغنتو به زنبوره برآری ز تن خصم دمار