قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح آقامحمد حسن پیشخدمت خاصه ی خاقان خلد آشیان
یار نیکوتر از آنست که من دیدم پارباش تا سال دگر خوبترک گردد یار
پار یک بوسه به صد عجز نمیداد به منخود به خود میدهد امسال به من بوسه هزار
بسکه بوسیدهام امسال لب نازک اواز لبش جای سخن بوسه چکد ازگفتار
پار میجست کنار از من و امسال همیبوسها رشوه دهد تاش در آرم به کنار
زانسوی بوسه مرا کار کشیدست کنونبس که میبینم کز بوسه ندارد انکار
شعر کردست شعار خود و زینرو با منرام گشتست بدانگونه که گویند اغیار
یارب این آبله رو ابلهک مفلس زشتبچه تدبیر به شیرین پسران گردد یار
هر کجا هست غزلگوی غزالی در شهرپی صیدش همه دم دام نهد از اشعار
لب خوبان مگس نحل و ندیدم جز اوعنکبوتیکه نماید مگس نحل شکار
راست گویند حکیمان جهان دیده که نیستلاله بیداغ و شکر بیمگس وگل بیخار
نشود شاهد زیبارو جز همدم زشتنخورد خربزهٔ شیرین الّا کفتار
الغرض پار اگر یار مرا دادی بوساز سر خشم یکی را دو همی کرد شمار
وینک امسال چو بر روی و لبش بوسه زنمشصت را شش شمرد سی را سه چل را چار
هی همی شعر ز من گیرد و هی بوسه دهدخرم آنکو چو منش شعر فروشیست شعار
هرکه یک شعر مرا بیند اندر بر اوحالیاندر عوض او دهدش بوسه هزار
کاغذ شعر مرا پار اگر میبردندبه یکی کاغذ دارو نخریدی عطار
لیکن امسال به تقلید بت سادهٔ منکمترین شعر مرا هست رواج دینار
یار تنها نه چنینست که هر جا صنمی استاز پی شعر و غزل در بر من جوید بار
هر پریرو که بدو شعر مرا برخوانیبه تو مشتاق بود چون به گل سرخ هزار
شعر من همچو عزایم شده افسون پریکه پریوار کند ساده رخان را احضار
شعر من گر به سر زلف نکویان بندیبا تو آنگونه شود رام که با افسون مار
هر کسی شعر من امروز فروشد به سلمده دو افزون خرد از نقرهٔ خالص تجار
خادم خانه همی شعر مرا میدزددکش فروشد عوض سیم و طلا در بازار
هرشب آید بر من دوست چو یک خرمن گلوز لب خود دهدم قند و شکر یک خروار
منکنون کرم قزم آن لب یاقوتی توتزان خورم توت و ز اشعار تنم هر دم تار
شعر من راست به ابریشم گیلان ماندکه خرندش بهسلف پیلهوران در امصار
غالبآ شعر من اینگونه از آن رایج شدکه پسند افتاد در حضرت مخدوم کبار
آن حسن اسم و حسن رسم کهگویی ز ازلخلقگشتست ز خلق خوش او باد بهار
آنکه یارد ز پی منع حوادث شب و روزگرد بر گرد جهان را کشد از حزم حصار
ابر نیسان اگر از همت او جوید فیضعوضگل همه یاقوت دمد از گلزار
کف او گویی آتش بود و سیم سپندزان نگیرد نفسی در بر او سیم قرار
پنج ماهیست به دریای کفش پنج انگشتگرچه ماهی نشنیدم که بود گوهربار
در سه ماهیش یکی مار بود نامشکلکلیک ماری که از و مشک بود در رفتار
مار دیدی که گهر بارد بر صفحهٔ سیمیا شنیدی که کند مشک به کافور نثار
مار دیدیکه فشاند به دل زهر شکریا خورد در عوض خاک سیه مشک تتار
مار دیدستی چون نحل فرو ریزد شهدمار دیدستی چون نخل رطب آرد بار
نی نه مارس یکی طوطی شکر شکنستزان دمادم به سوی هند پرد طوطیوار
طوطی ار پرّش سبزستی و منقارش سرخاو بود طوطی زرین پر مشکین منقار
عنبر آرد اگر از بحر کفش نیست عجبعنبر آرند بلی مردم از دریا بار
ای که گر آیت حزم تو بر اعدا بدمنددر نهانخانهٔ تقدیر ببینند اسرار
تا که کالای وجود تو به بازار آمدآسمان بر در دکان عدم زد مسمار
کلک سحار تو چون شعر نویسدگوییصورت روح کند بر پر جبریل نگار
گر تو گویی نبی استم من و شعرم معجزبر به پیغمبریت من کنم اوّل اقرار
عوض کوزه همه جام جم آرد بیرونگر مثلکوزهیی از فخر تو سازد فخار
صاحبا خواستم از شاه تیولی در فارسپیش از آنی که به شیراز ز ری بندم بار
شاه فرمود تیول تو بود ملک سخنمر ترا همچو رعیت شعرا باجگزار
چه تیولست ازین به که محوّل داریموجه مرسوم تو بر صنفی از اصناف دیار
از قضا زنده بد آن روز مهین مستوفیکش بیامرزاد از فضل فراوان دادار
گفت آن بهکه به قصابانش فرمان بدهیمتا همی چرب زبانتر شود اندر اشعار
شاه پذرفت و از آن پس که گرفتم فرماناز پی آمدن فارس ز شه جستم بار
چون به شیراز رسیدم در هرجایی منگشت مایل به بتی سنگدلی سیم عذار
دلبری ساده که بد موی سیه بر رویشچون یکی دستهٔ سنبل که دمد از گلنار
لب او با همه گلشکر و گلقند که داشتدر شگفتم که چرا بود دو چشمش بیمار
جز خطش در شکن زلف ندیدمکه روندفوجی از مورچگان در شب تاری به قطار
جز رخش در خمگیسو نشنیدم که کسیروز رخشنده کند تعبیه اندر شب تار
اطلسی جز رخ زیباش ندیدم همه عمرکز ملاحت بودش پود وز نیکویی تار
زلف پیچانش طومار صفت خم در خمثبت کرده غم دلها همه در آن طومار
الغرض از پی مرسوم نرفتم دیگرزانکه دیوانهٔ خوبان نرود از پیکار
لیکن امسالکه شدکیسه ام از زر خالیمن شدم بیزر و مهروی من از من بیزار
سرو گلچهرهٔ من غنچه صفت شد دلتنگتا شد ازسیم تهی پنجهٔ من همچو چنار
خویش را گفتم لاقیدی و رندی تاکیزین محبت بگذر انده و محنت بگذار
چون حوالت شده مرسوم تو بر میش کشاناینک امضا را شو خویشکشان زی سالار
خویشتن در عوض میش فدا کن بر میرتا مگر از کرم میر شوی برخوردار
ناظمکشور جم میر عجم شیر اجمخصم یم کان همم بحر کرم کوه وقار
رفتم وگفتم و پذرفت و هماندم فرمودبه مهین منشی عبدالله توقیع نگار
که ز قاآنی فرمان مبارک بستانبهمان نوع که خواهد دلش امضا میدار
او قلم قط زد و زانو زد و فرفر بنوشتنامهیی چون پر طاووس پر از نقش و نگار
برد زی میرش و زد مهر وز مهر آمد و دادزود بگرفتم و بوسیدمش از جان صدبار
لیک بازم زعنا بار گرانیست بدلباری از یاری تو بو که سبک گردد بار
عشر آن راتبه هر سالکند کم دیوانهست از آن کم شدنم بر دل رنجی بسیار
دارم امیدکه بخشد به تو آن عشر امیرتو به من بخشی و من نیز به طفلان صغار
خواهش دیگرم آنست که آن امضا رامیر از خامهٔ خود زیب دهد چون فرخار
به خط خویش نماید به کلانتر مرقومکه تو مرسوم فلان را بده و عذر میار
بدو قسط اول سال آن را از میش کشانبستان وجه بکن سعی و محصل بگمار
هم بدینسان بدهش نقد به هر سال دگرتا کند از دل و جان مدح شهنشاه شعار
هم مرا بود بهر ساله ز شه انعامیکه نه امسال رسیدست و نه پیرار و نه پار
میر فرمود تو بنویسی و خود بنویسدنامهیی چند به دربار شه شیرشکار
تا مگر عاطفت خواجهٔ اعظم گرددمر مرا یمن یمینش سبب یسر یسار
بر به مرسوم من انعام من افزوده شودتنم از رنج شود ایمن و جان از تیمار
یا مرخص کندم میر که در خدمت توبه ری آیم مگرم کار شود همچو نگار
این سه کار ار شود از لطف عمیم تو درستبه سر و جان تو کز چرخ برین دارم عار
هیچ دانی چکنم مختصری شرح دهمتا ز طول سخنت مینشود طبع فکار
بخرم خانئکی همچو یکی باغ بهشتصورت ساده رخان نقشکنم بر دیوار
شاهدی غضبان گیرم که زند سیلی و مشتنهکه هرلحظهگشاید ز میان بند ازار
گلرخ و سرو قد و لاله لب و نسرین بردلکش ومهوش مشکین خط و سیمین رخسار
لب میگونش چو بر مه نقطی از شنگرفگرد آن نقطه خطش دایرهیی از زنگار
همه اسباب طرب گرد کنم در خانهاز می و بربط و رود و نی و عود و دف و تار
صد خم کهنه ستانم همه قیر اندودهقرب صد خروار انگور خرم از خلار
آنگه انگورکنم دانه و ریزم در خمهی همی لب زنمش بیگه وگه لیل و نهار
تا بدان گه که چو دیوانه کف آرد بر لبو آب انگور شود سرختر از آب انار
زان شوم مست بدانگونهکه در بیداریمی ندانمکه به شیراز درم یا بلغار
هر زمانیکه خورم باده به یاد تو خورمهم بهجای تو زنم بوسه به رخسار نگار
هی زنم ساغر و هی بوسه زنم بر رخ دوستهی خورم باده و هی نقل خورم از لب یار
بر سر تخت سرینتثن بکشم هرشب رختهم بدانسان که رود کبک دری بر کهسار
تا خدایم به صف حشر بیامرزد جرمهمه مدح تو کنم در عوض استغفار
سال عمر تو چو تضعیف بیوت شطرنجباد چندانکه به صد جهد درآید به شمار
فرخی گرچه بدین وزن و قوافی گفتهشهر غزنین نههمانست که من دیدم پار
لیک بر تربتش این شعر کس ار بر خواندآفرین گوید و از وجد بجنبد به مزار