گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷ - در جواب قصیدهٔ حکیم سوزنی

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ربر۶۴ بیت
آمد به برم دوش یکی ساده‌پسر بروز مشک فروهشته دو گیسو به قمر بر
گفتی‌که یکی زاغ بهشتی‌ست دو زلفشکافشانده بسی غالیه و مشک به پر بر
حوری‌بچه زایند زنان حبش و زنگآرند اگر نقش جمالش به فکر بر
خوی کرده رخش دیدم و گفتم که سرینشماند به یقین چون‌ گل نسرین به مطر بر
از صورت سیمینش تخمین بگرفتمکاوراست سرینی چو گل تازه به بر بر
وین نیست ‌عجب زانکه‌توان برد به‌ حکمتز اعضای بشر راه به اعضای بشر بر
از ساق سپیدش چو فراتر نگریستمیک‌باره سرین بود همه تا به‌کمر بر
چون چشمهٔ خورشید سرینش به سپیدیبس ناچخ الماس‌که می‌زد به بصر بر
لغزنده بر او مردمک چشم ز صافیچون‌گوی‌که‌لغزد به یکی صاف حجر بر
مانندهٔ ماهی ‌که ز نرمی جهد از مشتمی‌بجهد از آغوش چو گیریش به بر بر
سیمین کفلش رنگ به شلوار همی‌دادچون مه که دهد رنگ بر اثمار و زُهَر بر
چون ماه خرامنده ز در آمد و بنشسترویش چو یکی مهر درخشان به نظر بر
ننشسته و ناگفته و حرفی نشنفتهکامدش یکی شیخ ریایی به اثر بر
دستار به صابون زده زانگونه‌ که‌ گفتیپیچیده سرین صنمی ساده به سر بر
تحت‌الحنکش طوق‌زنان‌ گرد زنخدانهمچون اثر ختنه بر اطراف ذکر بر
بر جبههٔ نحسش اثر داغ مزورهمچون اثر داغ‌ گری بر خر گر بر
دستاری چون حلقهٔ‌ کون پرشکن و پیچپیچ و شکنش حلقه‌زنان یک به دگر بر
ریشش متحرک به زنخدان ز پی ذکرچون توبرهٔ پشمین بر چانهٔ خر بر
القصه به صد وسوسه شیخ آمد و بنشستدزدیده همی‌‌کرد آن شوخ‌نظر بر
گه‌گه سوی من دید و من از فرط تجاهلکردم به افق چشم چو مقری به سحر بر
آهسته سر آوردم در گوش نگارینچندان‌ که لبم خورد به آویز گهر بر
کای ترک بیا ترک اقامت‌ کن ازیراکعیش من و عیش تو شد امشب به هدر بر
بستان سر خر یافت هلا بار به خر نهماهی تو و آن به که رود مه به سفر بر
گفتا هله هشدار که این‌ کهنه‌حریفی‌ستکش نیست دل از ذل معاصی به حذر بر
پیداست ز چشمش‌ که چو بیند کفل‌ گردافتد لبش از وسوسه در بوک و مگر بر
اوراست نشینی ‌که بر او هست نشان‌هاهمچون اثر گرز دلیران به سپر بر
فرسوده نگردد سپر از هیچ سنانشچون ببربیان بر بدن رستم زر بر
ای بس که زده‌ستند بر او زخم جگرسوزآنگونه‌ که زد رستم سگزی به پسر بر
گفتم صنما این همه تهمت نتوان بستبر شیخکی آزاده بدین جاه و خطر بر
زین‌گفته به خشم آمد و برجست و ز نیرنگنرمک سوی او رفت و زدش بوسه به بر بر
پیمود مع‌القصه به غربیله و غمزهجامی دو سه لبریز بدان شعبده‌گر بر
آهسته‌ گرفت از کف او شیخ و بپیمودوان واقعه افزود رهی را به عبر بر
خوش‌‌‌خوش‌ به نشاط آمد و برجست‌ و فروجستچون عنتر رقاص به زیر و به زبر بر
تا مست شد از باده و در ساده در آ‌ویختآن قدر زدش بوسه‌که ناید به شمر بر
از بوسه به میل آمد و میلش چو یکی ماراز پاچهٔ شلوار سر آورد به در بر
بر رست چناری ز میان رانش‌ کاو راصد فعله نیارست شکستن به تبر بر
کف بر دهن آورد چو مصروع و فتادهبادیش برآن‌گنده سر از عجب و بطر بر
چون خیره‌نگر کافر یک‌چشم‌ گه خشماو خیره و ما خیره در آن خیره‌نگر بر
کان‌شوخ به‌خشم‌آمد وقت ای ز وجودتدر خشم جهانی ز قضا و ز قدر بر
ابلیس ز تلبیس تو بی‌کفش‌ گریزدچون دزد عسس‌دیده به هر راهگذر بر
بر نخلی اگر صورت نحس تو نگارندشک نیست که چون بید نیاید به ثمر بر
صد مرتبه‌ گردد بتر از زهر هلاهلگر زانکه فتد عکس تو در آب خضر بر
حمدان من از چشم من افتاده از آن رویکاو همچو تو عمامه نهاده‌ست به سر بر
ایدون به‌گمانم‌که ز بس خدعه و تلبیسهم مرگ نیابد به تو تا حشر ظفر بر
تا حشر در آن خانه‌کسی شاد نگرددکاری تو به یک عمر به یکبار گذر بر
این‌ گفت‌و ز چستی‌که بُدش‌ در فن ‌کشتیپاییش زد آنگونه‌که افتاد به سر بر
برتافت زنخدانش و برجست به پشتشچون ‌کرهٔ نجدی‌که جهد بر خر نر بر
شلوار فروکردش و ناگه دره‌یی دیدنادیده نظیرش به تواریخ و سیر بر
چاهی به میان دره آکنده به زرنیخچون تیره‌چه ویل ازو جان به خطر بر
مانند یکی شلغمک خشک مجوّفوان خشک مجوف شده مشحون به‌ گزر بر
چندین چه دهم شرح‌، فراجست به پشتشمانند گوزنی‌ که خرامد به‌کمر بر
وز پاچهٔ شلوار برآورد قضیبیآمیخته چون نقل مهنا به شکر بر
یا دانهٔ خرما که نماید ز بر نخلیا شاخهٔ نو رسته‌ که روید ز شجر بر
هندی‌بچه‌ای بود تو گفتی‌ که مر او راعمامه‌ای از اطلس رومیست به سر بر
بسپوخت در او ژرف بدانگونه ‌که ‌گفتیماهی‌ست درافتاده به دریای خزر بر
در زاویهٔ قائمه بنشست عمودشزانسان ‌که یکی سهم نشیند به وتر بر
فوارهٔ سیمش عوض آب فروریختبس‌ گوهر ناسفته برآن برکهٔ زر بر
چون مار بپیچید از آن زخم جگرسوزکان ‌کژدم جراره زد او را به جگر بر
ناگاه بتیزید چنان شیخ که بانگشچون شعر فلانی به جهان‌ گشت سمر بر
گفتی ز جهان روح یکی ‌کافر حربیلبیک زد از شوق بر اصحاب سقر بر
مغز من از آن‌گند پراکند و ز نفرتگفتم‌که تفو باد براین‌گنده ممر بر
سوگند همی‌خوردم و گفتم به خداییکاو تعبیه‌کرده‌ست معانی به صور بر
گر فضل و هنر دادن‌ کونست به سالوسنفرین خدا باد به فضل و به هنر بر
گر سوزنی این شعر شنیدی بنگفتیدی در ره زرقان به یکی تازه پسر بر