گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۶ - در تهنیت ورود قایم‌مقام طاب ثراه به خراسان

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ر۳۷ بیت
شکر که آمد ز ری به خطهٔ خاورموکب قایم مقام صدر فلک فر
طوس غمبن بود بی‌لقای همایونشبر صفت مکه بی‌حضور پیمبر
آمد و شد خار وادیش همه سنبلآمد و شد خاک ساحتش همه عنبر
بود فراقش به جان بلای مجسمگشت وصالش به تن توان مصور
رفت چو آمد بهار لیک مبینادهیچ جهان بین چنین بهاران دیگر
آخر اردیبهشت مه که به جوزاکرد عزیمت ز ثور خسرو خاور
صدر قضا قدر با شمایل چون بدرراند ز خاور سوی عراق تکاور
طوس‌که می کوفت کوس عیش علی‌روسگشت مکدر از آن قضای مقدر
اهل خراسان همه ز غصه هراسانصعب هراسانشان ز شومی اختر
پبر و جوان مرد و زن غریب و مسافرخرد و کلان خوب و بد فقیر و توانگر
در غمش از مویه همچو موی تناتنبی‌رخش از ناله همچو نای سراسر
نام نه برجا ز صدر و مسند و ایوانرسم نه باقی ز فرو خامه و دفتر
صالح از غصه رو نکرد به محرابطالح از مویه لب نبرد به ساغر
روح به تنشان چنان سطبر که سندانموی به ‌سرشان چنان درش که خنجر
لاله رخان را ز سقی نرگس شهلایاسمن دیدگان چو لالهٔ احمر
شام و سحر صدهزارگوش به پیغامصبح و مسا صدهزار چشم به معبر
تا که بشارت دهد که میر مویدتاکه اشارت‌کندکه صدر مظفر
آمد و آمد توان تازه به قالبآمد و آمد روان رفته به پیکر
آمدنش برد آنچه رفتنش آوردزانده بی‌منتها و کلفت بی‌مر
خلق تو با باربار عود مطرانطق تو با تنگ تنگ قند مکرر
ملک تو تاریخ آفرینش گردوندور تو فهرست روزنامهٔ اختر
روزی از آن با هزار سال مقابلآنی ازین با هزار عمر برابر
کلک تو نظمی دهد به ملک‌که نایدده یکش از صدهزار بادیه لشکر
کلک تو لاغر وزان خلیل تو فربهبخت تو فربه وزو عدوی تو لاغر
خون ز نهیبت بسان صخرهٔ صمابفسرد اندر عروق خصم بداختر
جان ز هراست بسان شوشهٔ پولادسخت شود در وجود حاسد ابتر
خشتی ازکاخ تست بیضهٔ بیضاکشتی از وجود تست ‌گنبد اخضر
نام تو در روز کین حراست تن رابه بود از صدهزار جوشن و مغفر
عون تو هنگام رزم دفع عدو رابه بود از صد هزار گرد دلاور
نیست عجب گر جنین ز هیبت قهرتپیر برون آید از مشیمهٔ مادر
گر بنگارند نام عزم تو بر کوهکوه زند طعنه از شتاب به صرصر
ور بدهند آیتی ز حزم تو بر بادبادکند سخره از درنگ به اغبر
طبع روان تو زنده رود صفاهانزنده از آن بوستان طبع سخنور
نیست دیاری ‌که سوی او نبرد بختنامهٔ فتح ترا به سان‌کبوتر
تربیت دین‌کند به دست تو خامهبر صفت ذوالفقار در کف حیدر
تا به بهاران چو خط لاله عذارانسبزه بر اطراف جویبار زند سر
خصم تو گریان چنانکه ابر در آذاریار تو خندان چنانکه برق در آذر