قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در ستایش امیر الامرا النظام میرزا نبی خان رحمه الله فرماید
شد کاسهام از باده تهی کیسهام از زرزان رو نکند یاد من آن ترک ستمگر
پارینه مرا برگ و نوا بود فراوانواسباب فراغت به همه حال میسر
شهد و شکر و شیشه و شمّامه و شاهدرود و دف و طنبور و نی و بربط و مزهر
هم بودکباب بره هم نقل مهناهم بود طعام سره هم آش مزعفر
هم سادهٔ سیمین بدو هم بادهٔ رنگینهم جوز منقا بد و هم لوز مقشر
هیچ از بر من یار نرفتی به دگر جایزانسانکه زن صالحه از خانهٔ شوهر
که طرهٔ مشکینش سرم را شده بالینگه سینهٔ سیمینش برم را شده بستر
بر ساق سپیدش چو فرا بردمی انگشتزانو بگشادی که برم دست فراتر
بر سینهٔ سیمینش چو بر میزدمی پشتبازو بگشادی که مرا گیرد در بر
گه ریشک رشکین من از روی تملقبوییدکه بخ بخ بنگر مشک معطّر
گه چهرهٔ پرچین من از فرط تعلقبوسید که هی هی بنگر ماه منوّر
گه آبلهگون صورت من دیدی وگفتیخورشیدکه دیدست بدینگونه پر اختر
هروقتکه خمیازهکشیدم ز پی میبرجستی و می ریختی از شیشه به ساغر
هرگه که تمنای یکی بوسه نمودملب بر لب من دوختی آن ترک سمنبر
صد بوسه اگر میزدمش باز به شوخیلب غنچه نمودیکه بزن بوسهٔ دیگر
شعرم چو شنیدی متمایل شدی از ذوقکاین شعر نه شعرست که قندی است مکرر
نثرم چو شنیدی متحرک شدی از ذوقکاین نثر نه نثر است که عقدی است ز گوهر
وامسالکه همکیسه و همکاسه تهی شدآن از می پالوده و این از زر احمر
ماهم شده دمساز به ترکان سپاهییارم شده هم راز به رندان قلندر
هرگهکه مرا بیند درکوچه و بازارچشمک زند از دور به صد طعنه و تسخر
کاینست همان شاعرک خام طمع کارکاینست همان مفلسک زشت بداختر
بر بوی بت ساده روانست به هرکویبریاد بط باده دوانست بهر دَر
شعرش همه ژاژست وکلامش همه یاوهنثرش همه خامست و بیانش همه ابتر
ها صورت زشتش نگر و قد خمیدهها هیکل نحسش نگر و روی مجدر
بیکارتر از این نبود در همه اقلیمبیعارتر از این نبود در همه کشور
یارب به دلش چیست ز من یار جفاکارکز کردهٔ من هست بدینگونه مکدر
حالی چو هلالی شدم از غصه ازیراکانگشتنما کرده مرا طعنهٔ دلبر
آن به که نمایم سفر اندر طلب سیمتاکار من از سیم شود ساخته چون زر
ای سیم ندانم تو به اقبالکه زادیکز مهر تو فرزند کشد کینه ز مادر
مقصود سلاطینی و محسود اساطینآرایش شاهانی و آسایش لشکر
بی یاد تو زاهد نکند روی به محراببیمهر تو واعظ ننهد پای به منبر
شوخیکه به دیهیم شهان ننگرد ازکبرپیش تو سجده آرد و بر خاک نهد سر
ای سیم تو خیزی زدل سنگ و هم از توهر سنگدلی سیمبری گشته مسخر
ایسیمچو جانسختعزیزی تو به هرجایجز در کف شمسالامرا میر مظفر
سالار نبی اسم و نبی رسمکه تیغشآمدگهکین با ملکالموت برابر
تسخیر جهان راکرمش مهر سلیمانیاجوج زمان را سخطش سد سکندر
جوییست ز بحرنعمش لجهٔ عمّانگوییست ز جیب شرفش چرخ مدوّر
ای برگ دو عالم بهکف جود تو مدغموی مرگ دوگیتی به دم تیغ تو مضمر
از دوزخ و محشر خبری بود و عیان شدتیغت صفت دوزخ و رزمت صف محشر
از جنت و کوثر سخنی بود بیان شداز مجلس تو جنت و از جام توکوثر
دیوان دغا را خم فتراک تو زنداننیوان وغا را دم شمشیر تو نشتر
با حزم توکوهیست گران کاه مخففبا عزم توکاهیست سبککوه موقر
تدبیر تو است ار خردی هست مجسمشمشیر تو است ار ظفری هست منور
تفتیده شود چون شرر از تیغ تو دریاکفتیده شود چون زره از تیر تو مغفر
در بزم بنانت به گه رزم سنانتآن رزق مقرر بود این مرگ مقدر
بدخواه تو یابد ز حسامت به وغا تاجبدکیش توگیرد ز سهامت گه کین پر
ای دشمن بیباک پری تیغ تو آهنای هستی افلاک عرض ذات تو جوهر
دیریست تو دانیکهمرا در دل وجان هستآهنگ زمین بوس شهنشاه فلک فر
چندان که اجازت ز تو جستم همی از مهرگفتی که بمان تات دلیل آیم و رهبر
خود واسطهٔ کار تو گردم بر خسروخود رابطهٔ مدح تو باشم بر داور
از لطف تو آسوده و با خویش سرودمالحمد خدا را که امیرم شده یاور
بالله که اگر قرض مرا افکند از پایاز امر امیرالامرا مینکشم سر
در این دو سه مه فیالمثل از جوع بمرمبا مهر امیرم نبود غم به دل اندر
شد پنج مه ایدون که به شیراز بماندمبا خاطر آشفته و با عیش محقر
اکنون که سپه راند شه از ری به سپاهانار جو که مرا بار دهد میر دلاور
تا بو که ز خاک قدم شاه جهانداردر چشم کشم سرمه و بر سر نهم افسر
تا پیک مه و مهر بگردند شب و روزاقبال تو هر روز ز دی باد فزون تر