قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۴ - در ستایش وزیر بینظیر حاج میرزا آقاسی
شب گذشته که همزاد بود با محشروز آفرینش گیتی کسی نداشت خبر
سپهرگفتی فرسودهگشته از رفتاربمانده بهر سکون را به نیم راه اندر
شبی چنان سیه و سهمناک کز هر سوبه چشم گوش فرو بسته راه سمع و بصر
شبی چنانکه تو گویی جهان شعبدهبازبر آستین فلک دوخت دامن اختر
به غیر چشم من و بخت خواجه زیر سپهرجهانیان همه در خواب رفته سرتاسر
ز بس که بودم ز اندوه دل خمول و ملولیکی به زانوی فکرت فرو نهادم سر
به عقلگفتمکاندر جهانکون و فسادچه موجبست کزینگونه خیر زاید و شر
بهم فتاده گروهی سه چار بیهده کارگهی به کینه و گاهی به صلح بسته کمر
نه کس ز مقطع و مبدای کینشان آگاهنه کس به مرجع و منشای صلحشان رهبر
هزار خرگه و نوبت زنی نه در خرگاههزار لشکر و فرماندهی نه در لشکر
جواب داد که در این جهان تنگ فضاز صلح و کینه ندارندکایناتگذر
ندیدهیی که دو تن چون بره دوچار شوندبهم کنند کشاکش چو تنگ شد معبر
ولی چو ژرف همی بنگری به کار جهانیکی جهان فراخست در جهان مضمر
درین جهان و برون زین جهان چو جان در جسمدرینجهان و فزون زینجهان چو جان در بر
گدا و شاه به یک آستان گرفته قرارسها و ماه به یک آسمان نموده مقر
نه حرف میم مباین در او نه حرف الفنه نقش سیم مخالف در او نه نقش حجر
مجاورین دیارش به هر صفت موصوفمسافرین بلادش بهر لغت رهبر
درون و بیرون چون نور عقل در خاطرنهان و پیدا چون جان پاک در پیکر
مخوف و ایمن چون اهل نوح درکشتیروان و ساکن چون قوم عاد از صرصر
چو نقش دریا در سینه جامد و جاریچو عکس کوه در آیینه فربه و لاغر
دراز و کوته چون عکس سرو در دیدهنگون و والا چون نور مهر در فرغر
در آن جهان ز فراخی به هرچه درنگریگمان بری که جز او نیست هیچ چبز دگر
بلی تنافی اضداد و اختلاف حروفز تنگ ظرفی هستیست در لباس صور
همه تنزل بحر محیط و تنگی اوستکه گه خلیج شود گاه رود و گاه شمر
برون ازینهمه ذاتیستکز تصور آنبه فکرتند عقول و به حیرتند فکر
خیال معرفتش هرچهکردهاند هباحدیث منزلتش هرچهگفتهاند هدر
مگر به حکم ضرورت همین قدر دانیمکه ناگزیر ز فرماندهست و فرمانبر
و گرنه نحل چه داند که از عصارهٔ شهدمهندسانه توان ساخت خانهٔ ششدر
و یا به فکرت خود عنکبوت چتواندکه از لعاب کند نسج دیبهٔ ششتر
و یا چه داند موری که تخم کزبره راچهار نیمه کند تا نروید از اغبر
زگرک بره بفرمودهٔ که جست فرارز باز کبک به دستوری که کرد حذر
هنوز چون و چرا بد مراکه چون دم شیرپدید گشت تباشیر صبح از خاور
بتم درآمد بر توسنی سوار شدهکه گاه حمله ز سر تا سرین گرفتی پر
ز جای جستم و او را سبک ز خانهٔ زینبکش کشیدم و تنگش گرفتم اندر بر
همی چهگفتم گفتم بتا درآی درآیکه نار با تو بهشتست و خلد بی تو سقر
جحیم و طوفان بر من برفت از دل و چشمز بسکه آتش و آبم گذشت بیتو ز سر
به گریه گشت روان از دو چشم من لؤلؤبه خنده گشت عیان از دو لعل او گوهر
تو گفتی آن لب و آن چشم هردو حاملهاندیکی به گوهر خشک و یکی به گوهر تر
به صد هراس درآویختم به زلفینشبرآن نمط که به مار سیاه افسونگر
همه کتاب مجسطیست گفتی آنسر زلفز بس که دایره سر کرده بود یک بدگر
بهچشم بود چو آهو بهزلف چون افعیولی خلاف طبیعت نمود هر دو اثر
فشانده آن عوض مشک زهر جانفرسانموده این بدل زهر مشک جانپرور
به حجره بردم و آوردمش به پیش مییکه داشت گونه یاقوت و نکهت عنبر
از آن شرابکه از دل چو در جهد به دماغسپید مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر
چو رنگ باده دوید از گلوی او در چهرز روی مهر به سیمای من فکند نظر
چهگفت گفت که چون بر تو میرود ایامدرین زمانهکه رایج بود متاع هنر
به مویه گفتمش ای ترک از این حدیث بگردبه ناله گفتمش ای شوخ ازین سخن بگذر
ز مهر خواجه حسودان به من همان کردندکه بر به یوسف اخوان او ز میل پدر
چو این شنید فروبست چشم از سر خشمبر آمد از بن هر موی من دوصد نشتر
بخشت وری و فرو ریخت بسد از بادامبکند موی و برانگیخت لاله از عبهر
دوید بر مهش از دیده خوشهٔ پرویندمید بر گلشن از لطمه شاخ نیلوفر
به پنج ماهی سیمین طپانچه زد بر ماهبه ده هلال نگارین همی شخود قمر
ز قهر گفت به یک حبل که کرد حسودترا که گفت که در کاخ خواجه رخت مبر
ثنای خواجهٔ ایام حرز جان تو بستو مدح گوی و میندیش از هزار خطر
ظهیر ملک عجم اعتضاد دولت جمخدایگان امم قهرمان نیک سیر
معین ملت اسلام حاجی آقاسیسپهر مجد و معالی جهان شوکت و فر
جلال او بر از اندیشهٔ گمان و یقیننوال او براز اندازهٔ قیاس و نظر
چو مهر رایت او را به هر دیار طلوعچو ابر همت او را بهر بلاد سفر
به روز باد گر از حزم سخن راننددرون دریا کشتی بیفکند لنگر
ز سیر عزمش اگر آفریده گشتی مرغنداشتیگه پرواز هیچ حاجت پر
ز فیض رحمت و انعام گونهگونهٔ اوستکه گونهگونه بروید ز هر درخت ثمر
سخای دست وی اندر سخن نگنجد هیچبر آن مثابه که در قطره بحر پهناور
ز دست جودش اگر سایه بر سحاب افتدسهیل و ماه فشاند همی به جای مطر
زهی به ذات تو اندر بلند و پست جهانچنانکهگوهر اشیا در اولین جوهر
قبول مهر تو فطریست مر خلایق راچنان که خاصیت نطق در نهاد بشر
ز بس نوال تو آمال خلق بپذیردگمان بری که هیولاست در قبول صور
ندیم مجلس عدل تواند امن و امانمطیع موکب بخت تواَند فتح و ظفر
ز فرط حرص تو اندر سخا عجب نبودکه سکه کرده ز معدن همی برآید زر
به کین خصم تو درکان آهن و فولادسزد که ساخته بینند تیغ و تیر و تبر
مگر ز پنجهٔ عزم تو لطمهیی خوردهکه هر کرانه سراسیمه میدود صرصر
مگر ز آتش خشم تو شعلهای دیدهکه در دویده ز دهشت به صلب سنگ شرر
شمول فیض تو گر منقطع شود ز جهانز روی مهر نماند به هیچ چیز اثر
شفا ز مهر تو خیزد چو شادی از بادهبلا ز قهر تو زاید چو شعله از اخگر
حدیث مهر تو خوانند گر به گوش جنینز شوق رقص کند در مشیمهٔ مادر
به نفس نامیه گر هیبت تو بانگ زندز هیچ عرصه نروید گیاه تا محشر
شکوه حزم تو در راه باد عاد کشدز بال پشهٔ نمرود سد اسکندر
به هستی تو مباهات میکند گیتیچنان که دودهٔ آدم به ذات پیغمبر
ز تف هیبت تو شعله خیزد از دریاز یمن همت تو رشحه ریزد از آذر
اگر جلال تو در نه سپهرگیرد جایز تنگ ظرفی افلاک بشکند محور
ثنای عزم تو نارم نبشت در دیوانکه همچو باد پراکنده میکند دفتر
به عون چرخ همان قدر حاجت است تو راکه بهر صیقلی آیینه را به خاکستر
خدایگانا گویند حاسدی گفتهستکه ناسزا سخنی سر زدست از چاکر
چگونه منکر باشم که در محامد توثنای ناقص من چون هجا بود منکر
گر این مراد حسودست حق به جانب اوستز حرف حق نشود رنجه مرد دانشور
وگر مراد وی ازین سخن عناد منستکلیم را چه زیان خیزد از خوار بقر
حسود اگر همه تیر افکند نترسم از آنکز مهر تست مرا درع آهنین در بر
ز من نیاید جز بوی عود مدحت توگرم بر آتش سوزان نهند چون مجمر
همیشه تاکه به شکل عروس قائمه رامساویست به سطح و دو ضلع سطح وتر
عروس ملک ترا دولت جهان کابینجمال بخت ترا کسوت امان در بر
ترا ستاره مطیع و ترا زمانه غلامترا فرشته معین و ترا خدا یاور