گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷ - وله ایضاً رحمه‌لله

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ر۶۵ بیت
صبح چون مهر سرزد از خاورمهربان ماه من رسید از در
جعد چین چین فتاده تا به میانزلف خم خم رسیده تا به‌ کمر
هان مگو زلف یک چمن سنبلهان مگو چشم یک دمن عبهر
آمد از در چه دید دید مرازار و بیمار خفته در بستر
پوستینی چو قُنفُذ اندر پشتشب‌کلاهی چو هدهد اندر سر
بینی و چانه رفته پست و بلندسبلت و ریش‌گشته زیر و زبر
همچو بوزینه پوز و لب باریکهمچو چلپاسه دست و پا منکر
ناخنم همچو ناخن‌گربهچانه‌ام همچو چانهٔ عنتر
موی ریشم ز رشک‌ گشته سفیدچون پلاس سیه ز خاکستر
پیکرم از عروق برجستهدفتر درد و رنج را مسطر
گفت چونی چگونه‌یی چه شدیمن بخوابستم ای شگفت مگر
تو نه آنی‌ که چون سرین منتبدنی بود بلکه فربه‌تر
چه شدی چون لبان من باریکچه شدی چون میان من لاغر
چشم بیمار من مگرگفتتکه به بیماری اندر آری سر
یا دهان منت چو خود خواهدکه نماند ز هستی تو اثر
گفتم این جمله هست لیک مراچشم بد دور علتیست دگر
هشت نه روز مانده از رمضانشوق می در سرم نموده حشر
نذرکردم چو روز عید رسدداد خود خواهم از می احمر
عوض سجه می بگردانمبه سر انگشت هر زمان ساغر
شب اول هلال نادیدهکنم اندر هلال جام نظر
یارکی داشتم قلندرواردور از جان تو ز بنده بتر
عاشق می چنان ‌که تشنه به آبتا به آخر برین قیاس شمر
شب عیدم به خانه برد و بدادمیکی نوش جان و نور بصر
میکی‌کاندرو همی دیدمحالت کاینات سرتاسر
صبح عید از گلاب شستم رویخلعت شاه‌کردم اندر بر
رفتم و بار یافتم بر شاهعزتم‌کرد و جاه داد و خطر
چون برون آمدم ز درگه اواز خود آن پایه نامدم باور
سرم از ناز پر ز عجب و غرورتنم از فخر پر زکبر و بطر
خود به‌خود گفتم ای حکیم زماناین تویی یا سلالهٔ سنجر
نرمکی عقل ‌گوش من مالیدکاین همه پایه یافتی ز هنر
رفتم القصه تا به خانهٔ خویشنرمگک حلقه‌کوفتم بر در
خادم آمد که کیستی گفتمصهر خاقان نبیرهٔ قیصر
خادمک در گشود و با خود گفتخواجه امروز سرخوشست مگر
چون مرا دید بادها به بروتگشته هر موی راست چون نشتر
گفت ای خواجه بوالعلی چونیکه نگنجی ز کبر در کشور
چشم مخمور کرده سر پر بادگفتم ای خادمک مپرس خبر
خیز و در ده صلای عام به میتا درآیند مومن و کافر
تا من این هفته را به یاد ملکبگذرانم به عیش سرتاسر
به یکی چشم زد مهیاکردساز و برگ نشاط را یکسر
می و مینا و شاهد و ساقینی و طنبور و بربط و مزهر
بره وکبک و تیهو و دراجتره و نقل و شاهد و شکر
یک طرف ساقیان مشکین موییک طرف مطربان رامشگر
یک طرف شاعران شیرین‌گوییک طرف شاهدان سیمین‌بر
چارده سالگان نو بالغنغز و رنگین چو میوهٔ نوبر
برتن از چین زلفشان جوشنبر سر از موی جعدشان مغفر
نه فزون ساده نه فزون قلاشهم وفاجوی و هم جفاگستر
مهرشان همچو قهر زودگسلصلحشان همچو جنگ زودگذر
این به‌ کف جام دادیم ‌که بگیروان ز لب نقل دادیم‌که بخور
گه ز رخسار آن یکم بالینگه زگیسوی آن یکم بستر
قرب یک هفته‌گفتی از خلارسیلی آمد ز بادهٔ احمر
بی‌خود آن یک فتاده در دهلیزبیهش این یک غنوده در بستر
آن یکی‌ گفت چشم انجم‌ کوروین یکی ‌گفت ‌گوش ‌گردون ‌کر
بنده آنجا نشسته با خواجهعاشق اینجا غنوده با دلبر
دادی آن ساغرم‌که ها بستانزدی این بوسه‌ام‌ که ها بشمر
آن یکی ساق آن نهاده به دوشوان دگر شخص این‌کشیده ببر
بالش از جام‌کرده باده‌گسارتکیه بر چنگ‌کرده خنیاگر
جفت جفت از دور رو بتان خفتهچون دو کودک به بطن یک مادر
متراکم سرین به روی سرینمتهاجم سپر به روی سپر
کهنه رندان مست امرد خواردرکمین بتان به هر معبر
چون‌ سگ صید رفته از پی بووانگه از بو به صید برده اثر
قصه‌ کوتاه قرب یک هفتهداد خود دادم از می احمر
شدم آخر چنان شراب زدهکه نمودم ز بوی باده حذر
وز تب و لرز پیکرم‌گفتیشده مقهور آتش و صرصر
واینک از بیم خواجه عزرائیلازگریبان برون نیارم سر
گفت ازین خستگیت نرهاندجز ثنای خدیوگیهان‌فر