گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در مدح سلالة‌السادت میرزا سلیمان

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرا۲۷ بیت
اگر مشاهده خواهی فروغ یزدان رابه صدر فضل نگر میرزا سلیمان را
چراغ دودهٔ خیرالبشرکه طاعت اوز لوح دهر فروشسته نقش عصیان را
کلیم‌وار عیان بین به طور سینهٔ اوچو نور وادی ایمن فروغ ایمان را
هرآنکه بیند بر سفت او ردای ورعبه یک ردا نگرد صدهزار سلمان را
کف‌کریمش‌ از بس فشانده در یتیمیتیم ساخته پروردگار عمان را
مرآن نشاط بود روح را ز صحبت اوکز آب چشمهٔ زمزم روان عطشان را
ز خوان فضلش اگر توشه‌یی برد عاصیبه خوشه‌یی نخرد هفت باغ رضوان را
به نوع انسان آنسان بود مباهاتشکه بر بسایر انواع نوع انسان را
کلام او همه وحی است لاجرم دانازگفت او نکند فرق هیچ فرقان را
ز آب چشمهٔ آتش فروغ حکمت اوفلک به باد فنا داده خاک یونان را
زبان او به‌سخن صارمیست خاره شکافکه بر دو سندس داند پرند و سندان را
زمانه اشهدبالله به ملک هستی اوبه عمر خود نشنیده است نام پایان را
سپهرکوکبه صدرا تویی‌که‌کوکب توشکسته‌کوکبه هفت آسمان‌گردان را
پی تذکر مدح تو شسته حافظ روحز لوح حافظهٔ ناس نقش عصیان را
به باغ مجد تو سیسنبریست چرخ‌کبودچه افتخار به سیسنبری‌گلستان را
سپهر رای ترا آفتاب تابان خواندچو نیک دید ستغفارگفت بهتان را
از آن سپس ز در شرم زیب بزم تو ساختچو آفتابهٔ زر آفتاب تابان را
ترا به ملک هنر شاه دید و با خودگفتکه آفتابهٔ زر لایق است سلطان را
نبود آگه ازین ماجراکه اندر شرعز زر و سیم نسازند آب دستان را
ضعیف پیکر تو یک دو مشت ستخوانستکزوست توشهٔ هستی همای امکان را
هر آنکه دید تنت خیره ماندکز چه خدایگزیده بردو جهان یک‌دو مشت ستخوان را
به راه یزد چو یعقوب دیده‌گشت سفیدز شوق خاک رهت سرمهٔ سپاهان را
ز نور رای توگر دم زد آفتاب مرنجکه التهاب تبش موجبست هذیان را
ز هجر احمد مرسل حنین حنانهاگر قرین انین ساخت عرش یزدان را
شب فراق تو نیز این زمان ز نالهٔ یزدنموده حنان بر اهل یزد حنان را
بزرگوارا از روی شوق قاآنیدهد به مدح تو زیور عروس دیوان را
که تا به روز قیامت بزرگ بار خدایز وی دریغ ندارد عطا و احسان را