گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح نواب شاهزاده علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه گوید

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیه: انرا۷۱ بیت
آراست عروس‌گل گلستان راآماده شو ای بهار بستان را
وقتست‌که در سرود و وجد آردشور رخ‌گل هزار دستان را
شمشاد چو پای بر زمین‌کوبدماند به‌گه نشاط مستان را
از برگ شقایق ابر فروردینآویخته قطره‌های باران را
گویی‌کوه از شقایق رنگینآراسته گوهر بدخشان را
در باغ ز خوشه‌های مرواریدآویزه فکندگوش اغصان را
بوی‌گل و رنگ‌گل بهم‌گوییبا مشک سرشته‌اند مرجان را
آن ابر بهار بین‌که ازگوهرلبریز نموده جیب و دامان را
آن قوس قزح نگرکه تو بر توآویخته پرده‌های الوان را
وان سنبلکان نگرکه بی‌شانهبر بافته‌گیسوی پریشان را
آن صلصلکان نگرکه بی‌مضرابدر مثلث و بم فکنده الحان را
وان نرگسکان‌که همچو طنازانبگشوده به ناز چشم فتان را
وان اقحوکان‌که‌کرده بی‌مسواکچون در عدن سپید دندان را
در هاون سیم زعفران سایدکارد به نشاط جان پژمان را
وان سرخی شاخ ارغوان ماندسرخ آبلهای دست صبیان را
فصاد نما ز بازویش‌گوییراه از پی خون‌گشاده شریان را
یا بس‌که‌گزیده حور از شوخیخون جسته ز ساق پای غلمان را
یا دوخته تیم‌های یاقوتیخیاط به جیب جامه سلطان را
یا ماه من از دو چهره وگیسویدربان بهشت‌کرده شیطان را
زلف سیهت برآن رخ روشنکفریست‌که حامی است ایمان را
ماهی است‌کنون‌که من ز شهر خویشزین برزده‌ام به پشت یکران را
مهمیز ز دستم از پی رفتارآن صاعقه سیر برق جولان را
گه سفته به نعل سنگ‌کهسارانگه رفته به موی دم بیابان را
گه رفته به قله‌یی‌که از رفعتجا تنگ نموده عرش یزدان را
ای بس شب قیرگون‌که از حیرتگم‌گشت ره مدار دوران را
ای بس شب تیره‌کاندرو دستمنشناخت ز آستی‌گریبان را
ده ناخن من نکرد بر رخ فرقاز پلک دو چشم موی مژگان را
صد بار به سینه دست مالیدمبر سینه نیافتم دو پستان را
پروانه صفت دلم در آن شبهابا شمع رخ تو بست پیمان را
وز آرزوی لبت در آن ظلماتجستم چو سکندر آب حیوان را
القصه من ای پری به یاد توکردم یله‌کشور سلیمان را
چون‌کشتهٔ خشک تشنهٔ آبمسیراب‌کن ای سحاب عطشان را
آن بادهٔ ناب ده‌که پنداریبا لاله سرشته‌اند ریحان را
بر طور تجلی ارکند نورشاز هوش بردکلیم عمران را
گر خوانچهٔ ما ز نقل رنگین نیسترنگین سازم ز خون دل خوان را
در دیگ طلب به آتش سودابریان‌کنم ای پسر دل و جان را
لیکن مزهٔ شراب شورابستوین نکته مسلم است مستان را
در من نمکی چنانکه باید نیستبگشا تو ز لب سر نمکدان را
زان خال سیاه و لعل شورانگیزپلپل نمکی بپاش بریان را
نی نی دل و جان مرا به‌کار آیدبریان نکنم برای جانان را
دل باید و جان‌که تا توانم‌کردمدح از دل و جان سلیل سلطان را
شهزاده علیقلی‌که شمشیرشدرهم شکند چو شیر میدان را
از لوح ضمیر او قضا خوانددیباچهٔ رازهای پنهان را
در جامهٔ قدر او قدر بیندنه چرخ و سه فرع و چارارکان را
برهم دوزد چو دیدهٔ شاهیناز مار خدنگ‌کام ثعبان را
ای‌کوفته سر ستاره راگرزتزانگونه‌که زخم پتک سندان را
چون صاعقه‌کابر را زهم دردتیغ تو برد به رزم خفتان را
اندر خبر است‌کایزد از قدرتبر صورت خود نگاشت انسان را
اقرارکند بدین خبر هرکاوبیند به رخ تو فر یزدان را
آن روزکه هستی از تو شدکاملسرمایه به باد رفت نقصان را
در حفظ تو هست نقش هر معنیجز رسم و اثرکه نیست نسیان را
در ملک جلالت آنچه خواهی هستجز نام و نشان‌که نیست پایان را
شمشیر توکوه را زهم دردزآنگونه‌که ماهتاب‌کتان را
رونق برد ازکمال شیوایییک بیت تو صد هزار دیوان را
هرگه‌که به قصد بزم بنشینیبینند پر از نشاط ایوان را
وانگه‌که به عزم رزم برخیزییابند پر از نهنگ میدان را
با فسحت عرصهٔ جلال توتنگ است مجال ملک امکان را
با نعمت سفرهٔ نوال توخرد است نعیم باغ رضوان را
در حشر ز بیم توگنه‌کارانبا سر سپرند راه نیران را
احسان ترا چه شکرگویدکسکز جود تو شکرهاست احسان را
از طوفان‌کی بلرزدت اندامکز وهم تو لرزهاست طوفان را
با جود تو مور ازین سپس ننهددر خاک ذخیرهٔ زمستان را
سوده است مگر عطاردکلکتبر جای مداد جرم‌کیوان را
کاندر سخن تو رفعت‌کیوانآید به نظر همی سخندان را
زانسان‌که فلک اسیر حکم تستگویی نبود اسیر چوگان را
از رشک‌کفت چو لعل رمانیخون در جگر است در عمان را
آورده سحاب دست درپاشتنی‌سان به خروش ابر نیسان را
وز حسرت دود مطبخ خوانتچشمی است پر آب ابر آبان را
از بس‌که رساست جامهٔ قدرتگسترده به عرش و فرش دامان را
تا با رخ یار نسبتی باشدهرسال به فضل‌گل‌گلستان را
تا محشر نسبت غلامی بادبا خاک ره تو چرخ‌گردان را