گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در شکایت از ممدوح گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رمرا۵۳ بیت
گر تاج زر نهند ازین پس به سر مرابر درگه امیر نبینی دگر مرا
او باز تیز پنجه و من صعوهٔ ضعیفروزی بهم فروشکند بال و پر مرا
او آفتاب روشن و من ذرهٔ حقیربا نورش از وجود نیابی اثر مرا
اوگنج شایگان و منم آن‌گداکه هستبرگنج باز دیدهٔ حسرت نگر مرا
بی‌اژدها چگونه بودگنج لاجرماز بیم جان به‌گنج نیایدگذر مرا
عزت چو در قناعت و ذلت چو در طمعباید قناعت از همه‌کس بیشتر مرا
من آن همای اوج‌کمالم‌که بد مدامسیمرغ‌وار قاف قناعت مقر مرا
یارب چه روی داده‌که باید به پیش خلقموسیچه‌وار این همه دم لابه مرمرا
هر روز روزیم چون دهد روزی آفرینباید غذا ز بهر چه لخت جگر مرا
بگذشت صیت فضل وکمالم به بحر و بربا آنکه هیچ بهره نه از بحر و بر مرا
نبود مرا به غیرلب خشک و چشم ترمانا همین نصیب شد از خشک و تر مرا
قدر مرا قضا و قدرکرده‌اند پستتقریع‌کی سزد به قضا و قدر مرا
نخل امید من به مثل شاخ بید بودورنه چرا نداد به‌گیتی ثمر مرا
خود ریشه‌ام به تیشهٔ تو بیخ برکنماکنون‌که پنج فضل نبخشید بر مرا
نطقم چو نیشکر شکرانگیز هست و نیستجز زهر غصه بهری ازان نیشکر مرا
از نوک‌کلک سلک‌گهر آورم ولیکشبه شبه نماید سلک‌گهر مرا
شعرم بود به طعم طبرزد ولی ز غماکنون به‌کام‌گشته طبرزد تبر مرا
از صدهزار غصه یکی بازگویمتخوانی مگر به سختی لختی حجر مرا
خواند مرا امیر امیران به‌کاخ خویشناخوانده پاسبانش راند ز در مرا
فراش آستانش افشاند آستینهست آستین از آن‌رو بر چشم تر مرا
منت خدای عز وجل راکه داد دیفراش او ز بیهشی من خبر مرا
زان صدهزار زخم‌که زد بر من آسمانالحق یکی نگشت چنان‌کارگر مرا
مرهم نهاد زخم زبانش به یک سخنبر زخم‌هاکه بود به دل بی‌شمر مرا
قولی درشت‌گفت ولیکن درست‌گفتزانروکه‌کردگفتش در دل اثر مرا
روی زمین فراخ چه پرواکه دست تنگپای سفر نبسته‌کسی در حضر مرا
راه عراق امن و طریق حجاز بازوحدت رفیق راه و قضا راهبر مرا
عوری لباس و بی‌هنری مایه جوع قوتتسلیم همعنان و رضا همسفر مرا
گر چارپای راه سپر نیست‌گو مباشپایی دو داده است خدا ره سپر مرا
باشد اگر به هر قدمی صدهزار دزدچیزی ز من به حیله ندزدد مگر مرا
مانم چرا به فارس‌که نبود در آن دیارنی آب و خاک نی شتر وگاو و خر مرا
یک قطعه بیش نیست سفر از سقر ولیایدون هزار قطعه حضر از سقر مرا
زین پس به بحر و بر به تجارت سفرکنمسرمایه فضل ایزد وکالا هنر مرا
دیدی دو سال پیشم در ملک خاورانبینی دو سال دیگر در باختر مرا
خورشیدسان به‌مشرق ومغرب سفرکنمتازان سفر فزوده شود فال و فر مرا
چون عقدهٔ دلم نگشاید به ملک فارسبایدکشید رخت سوی‌کاشغر مرا
صد خاندان چو منت یک خانه می‌نهندآن خانه به فرودگر آید به سر مرا
از روز و شب‌گریزم اگر بهر روشنیبایدکشید منت شمس و قمر مرا
جایی روم‌که پرتو خورشید و مه در آنبر فرق می‌نتابد شام و سحر مرا
صدر زمانه را به سر آمد چو روزگارگو نیز روزگار درآید به سر مرا
نه بیش ازوکمالم و نه بیش ازو جمالنه همچو او قبیله و دخت و پسر مرا
گر بندبند پیکرم از هم جداکننداندوه او نمی‌رود از دل به در مرا
احسان او چو خون به عروقم‌گرفته جایخونی‌که بیشتر شود از نیشتر مرا
مهر دوکس به پارس مرا پای بست‌کردوز آن دو سرنوشت هزاران خطر مرا
نگذاشت مهرشان‌که‌کنم رو به هیچ سویتا ماند جان به لجهٔ اندوه در مرا
اول جناب معتمدالدوله کاستانشدر پیش تیغ حادثه آمد سپر مرا
دوم خدایگان اسدالله خان رادکز پاس مهر او ندرد شیر نر مرا
زان بیش چشم‌لطف وعطابم ازآندو نبستچون نیست قابلیت از آن بیشتر مرا
هم نیست روی‌گفتم با ذوالریاستینکان بحر بیکران نشمارد شمر مرا
هفتاد شعرگفتم اندر مدیح اویک آفرین نگفت به هفتاد مرمرا
آوخ‌که جنس فضل‌کساد است ورنه بودنقد سخن رواج تراز سیم و زر مرا
شکر خدا و نعت پیمبرکنم از آنکافزود آن به نعمت و این بر خطر مرا
من پادشاه ملک بیانم از آن بودز الفاظ‌گونه‌گونه حشر در حشر مرا
وز صدهزار تیغ فزونست در اثرطومار شیوهای چنین برکمر مرا