گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در مدح ابوالمظفر محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه

چه مایه مایلی ای ترک ترک و خفتان رایکی بیا و میازار چهر الوان را
هوای جنگ چه داری نوای چنگ شنوبه یک دو جام می‌کهنه تازه‌کن جان را
ز شور و طیش چه‌دیدی به‌سور و عیش‌گرایکه حاصلی به ازین نیست دور دوران را
ز سینه‌کینه بپرداز وکار آب بسازمزن بر آتش‌کین همچو باد دامان را
چهارماهه نه‌بس‌ بود شور و فتنه و جنگکه باز زین زنی از بهرکینه یکران را
به زلفکان سیاهت به جای مشک و عبیرچه بینم این همه‌گرد و غبار میدان را
از‌ین قبل‌که به بر بینمت سلیح نبردگمان برم‌که خلف مر تویی نریمان را
تو فتنه‌کردی و تاجیک و ترک متهمندکه ره به فتنه‌گشودند ملک سلطان را
نه از نبایر سلمی نه از نتایج تورتراکه‌گفت‌که ویران نمایی ایران را
کمان و تیرت اگر نفس آرزو داردکمان ابرو بنمای و تیر مژگان را
ورت به خود و زره دل‌کشد یکی بگذارچو خود بر سر آن‌گیسوی زره‌سان را
بس است آن زنخ و زلف‌گوی و چوگانتچه مایلی هله این‌قدرگوی و چوگان را
همی ز بند حوادث‌گشایش ار طلبیدرآ به حجره و بگشای بند خفتان را
ورت هواست‌که در فارس فتنه بنشیندیکی ز خلق بپوش آن دو چشم فتان را
بیار از آن می چون ارغوان‌که مدحت آنمیان جمع به رقص آورد سخندان را
چو در شود به‌گلوی خورنده از دل جامز دل برون فکند رازهای پنهان را
از آن شراب‌که‌گر بیندش‌کسی شب تارکند نظاره به ظلمات آب حیوان را
بده بگیر بنوشان بنوش تا ز طربتو عشوه سازکنی من مدیح سلطان را
خدیو راد محمد شه آن‌که ملکت اوز هرکرانه محیط‌است ملک امکان را
ندانما به چه بستایمش‌که شوکت اوگشاده ز آن سوی بازار وهم دکان را
به خلق پارس بس این رحمتش‌که برهانیدز چنگ حادثه یک مملکت مسلمان را
اگرچه حاکم و محکوم را نبودگناهکه‌کس نداند علت قضای یزدان را
سخن درازکشد عفو شه بس اینکه سپردزمام ملک سلیمان امیر دیوان را
بزرگوار امیری‌که با سیاست اوبه چار رکن جهان نام نیست طغیان را
ز موشکافی تدبیر موکشان آردبه خاک تیره ز هفتم سپهرکیوان را
به جامه خانهٔ جودش ندیده چشم جهانجز آفتاب جهانتاب هیچ عریان را
نظام‌کار جهان پیرو عزیمت تستچنانکه حس عمل تابع است ایمان را
به‌عهد عدل توصبحست وبس اگربه‌مثلتنی به دست تظلم دردگریبان را
سبب وجود تو بود ارنه بر فریشتگانهگرز برنگزیدی خدای انسان را
کشند صورت شمشیرت ار به باغ بهشتبهشتیان همه مایل شوند نیران را
ز روی صدق‌گواهی دهدکه خلد اینستاگر به بزم تو حاضرکنند رضوان را
خدانمونه‌یی‌ازطول‌وعرض‌جاه توخواستکه آفرید به یک امرکن دوکیهان را
جنایتی‌که به‌کیهان رسد زکید سپهرکف‌کریم تو آماده است تاوان را
ترشح کرمت گرد آز بزدایدچنان‌که آب ستغفار لوث عصیان را
زمانه بی‌مدد حزم تو ندارد نظمکه بی‌خرد اثر نطق نیست حیوان را
به آب و آینه ماند ضمیر روشن توکه آشکارکند رازهای پنهان را
به دست راد تو بیچاره ابرکی ماندچه جرم‌کرده‌که مستوجبست بهتان را
کدام ابر شنیدی‌که فیض یک‌دمه‌اشدهد به در وگهر غوطه ملک امکان را
برنده تیغ تو ویحک چگونه الماسیستکه روز معرکه آبستن است مرجان را
بسان آتش سوزنده صارم قهرتجداکند ز موالید چهار ارکان را
بتابد ازکف رخشنده‌ات به روز مصافبسان برق‌که بشکافد ابر نیسان را
تبارک‌الله از آن خنگ‌کوه‌کوههٔ توکه بر نطاق نهم چرخ سوده‌کوهان را
پیش ز پویه دهانش زکف تنش ز عرقنمونه‌ایست عجب باد و برف وباران را
گمان بری‌که معلق نموده‌اند به سحرز چارگوشهٔ البرز چار سندان را
به غیر شخص‌کریمت برو نیافته‌کسفرازکوه دماوند بحر عمان را
مطیع تست به هرحال در شتاب و درنگچنان‌که باد مطاوع بدی سلیمان را
مگر نمونهٔ وی خواست آفرید خدایکه آفرید دماوند وکوه ثهلان را
قوی قوایم او خاک را بتوفاندچنانکه باد به‌گرداب لجه طوفان را
بزرگوار امیرا تویی‌که همت توزیاد برده عطایای معن و قاآن را
دوسال و پنج‌مه ایدون رودکه بنده‌به‌فارسشنوده در عوض مدح قدح نادان را
متاع من همه شعرست و او بس ارزانستیکی بگو چکنم این متاع ارزان را
کسش ز من نخرد ور خرد بنشناسدز پشک مشک وز خرمهره در غلطان را
تویی‌که قدر سخن دانی و عیار هنربرآن صفت‌که پیمبر رموز قرآن را
ولی تو نظم پریشانم آن زمان شنویکه نظم بخشی یک مملکت پریشان را
چه‌باشد این دو سه مه تا تو نظم‌کار دهیببنده بار دهی خاکبوس خاقان را
مرا مگو چو ترا نیست سازو برگ سفرهلا چگونه‌کنی جزم عزم طهران را
ز ساز و برگ سفر یک اراده دارم و بسکه هست حامله صدگونه برگ و سامان را
بدان ارادهٔ تنها اگر خدا خواهدنبشت خواهم‌کوه و در و بیابان را
به‌جز تو از تونخواهم‌که‌نافریده خدایعظیم‌تر ز وجود تو هیچ احسان را
زوال و نقص مبیناد عز و جاه امیرچنانکه فضل خداوندگار پایان را