گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹ - د‌ر ستایش مهد کبری و ستر عظمی کافلهٔ‌الملک عاقلهٔ‌الدوله مام پادشاه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۷۱ بیت
دلکا هیچ خبر داری‌ کان ترک پسردوشم از ناز دگر بار چه آورد به سر
با لب نوش آمد شب دوشین به سرایحلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در
تنگ بگرفتمش اندر بر و بر تنگ دهانشآنقدر بوسه زدم‌کز دو لبم ریخت شکر
گفت قاآنیا تا کی خسبی به سرایخیز کز روزه شد اوضاع جهان زیر و زبر
غالباً مست چنان خفته‌یی اندر شعبانکز مه روزه و از روزه ترا نیست خبر
گفتم ای ترک دلارام مگر بازآمدرمضان آن مه شاهد کش زاهد پرور
گفت آری رمضان آمد و گوید که به خلقرقم از بار خدا دارم و از پیغمبر
راست‌ گویی‌ که ز نزد ملک‌الموت رسیدکه ز ره نامده روح از تن من‌ کرد سفر
رمضان کاش نمی‌آمد هرگز به جهانتا نمی‌رفت مرا روح روان از پیکر
مر مرا روزه یک ‌روزه درآورد ز پایتا دگر روزهٔ سی‌روزه چه آرد بر سر
من شکر بودم و بگداختم از بی‌آبیگرچه رسمست که بگدازد از آب شکر
من‌ گهر بودم و آوردم دریا ز دو چشمگرچه شک نیست‌ که از دریا آرند گهر
می‌شنیدم‌ که ز همسایه به همسایه رسدگه‌ گه آسیب و نمی‌کردم از آن‌کار حذر
دیدی آخر که ز همسایگی زلف و میانشد چسان رویم باریک و سرینم لاغر
مردم دیده‌ام از جنبش صفرای صیامصبح تا شب یرقان دارد همچون عبهر
شام زاندوه علایق شودم تیره روانصبح زانبوه خلایق شودم خیره بصر
بَدَل بانگ نیم بانگ مؤذن درگوشعوض خون رزم خون دل اندر ساغر
خلق گویند در آتش نگدازد یاقوتبالله این حرف دروغست و ندارم باور
زانکه یاقوت لبم ز آتش صفرای صیامصاف بگداخت بدانسان ‌کهازو نیست اثر
غُصّه ‌ها دارم نا گفتنی از دور سپهرقصه‌ها دارم نشنفتنی از جور قدر
وقت آن آمد کان واعظک از بعد نمازهمچو بوزینه به یکبار جهد بر منبر
آسیا سنگی بر فرق نهد از دستارناو آن آس شود نایش و گردن محور
من ‌که بی‌ غمزه نمی‌خواندم یک روز نمازورد بوحمزه چسان خوانم هر شب به سحر
گفتم ای روی تو بر قد چو به طوبی فردوس‌گفتم ای زلف تو بر رخ چو بر آتش عنبر
خط تو برجی از مشک و د ر ‌آن برج سهیللب تو دُرجی از لعل و در آن درج ‌گهر
زلف چون غالیه‌ات غالی اگر نیست چرانرسد زآتش روی تو بدو هیچ ضرر
زهر چشم تو چرا زان حط مشکن افزودراستی دافع زهرست اگر سیسنبر
از دل سخت تو شد چهره‌ام از اشکم سیموین عجب نی که زر و سیم برآید ز حجر
دل من رهرو و زلفت شب و رخسارت ماهشب همان به‌ که به مهتاب نمایند سفر
ز لفکانت دو غلامند سیه‌ کاره و دزدکه نهادستند از خجلت بر زانو سر
یا دوگبرند سیه‌چرده‌که آرند سجودچون براهیم زراتشت همی بر آذر
یا نه هستند دو هندو که به بتخانهٔ‌ گنگپشت ‌کردستند از بهر ریاضت چنبر
یا نه دو زنگی جادوگر آتشبازندکه همی بر زبر سرو فروزند اخگر
یا نه بنشسته به زانو بر ماه مدنیاز سوی راست بلال از طرف چپ قنبر
ان‌ا عجب نیست به هر خانه‌که تویر بودگر در آن خانه ملک را نبود هیچ گذر
عجب آنست که هر جا تو ملک‌وار رویخلق حیرت‌زده مانند به مانند صور
غم‌مخور زآنکه‌ به‌ یک‌حال ‌نماندست جهانشادی آید ز پس غصه و خیر از پی شر
به‌کسوف اندر پیوسته نپاید خورشیدبه وبال اندر همواره نماند اختر
رمضان عمر ملک نیست ‌که ماند جاویدبلکه چون خصم ولیعهد بود زودگذر
ماه شوال ز نزدیکی دورست چنانکمردم چشم ز نزدیکی ناید به نظر
اینک از غرهٔ غرارگره بازگشایکه بر آن طرهٔ طرارگره اولی‌تر
نذرکردم صنما چون مه شوال آیدنقل و می آرم و طنبور و نی و رامشگر
صبح عید آن‌گه کز کوه برآید خورشیدکوه را جامهٔ زربفت نماید در بر
وام یک‌ماهه‌کت از بوسه به من باید دادهمه را بازستانم ز تو بی‌بوک و مگر
بوسه‌ائی‌که در آن تگ‌دهان جمع‌شدستبشمار از تو بگیرم سپس یکدیگر
همی همی بوسمت از شوق و تو چون ناز کنیبه ادب گویمت ای ماه غلط شد بشمر
تا تو هم وارهی از زحمت یک‌ماه صیاممدح مستورهٔ آفاقت خوانم از بر
مهد علیا ملک دهر در درج وجودسترکبری فلک جود مه برج هنر
قمر زهره بها زهرهٔ خورشید شرفهاجر ساره لقا سارهٔ بلقیس‌گهر
شمس‌‌خوانث به‌عفت نه قمرکاهل لغتمهر را ماده شمارند همه مه را نر
همچو خورشید عیانست‌و ز خلقست‌نهانکه هم از پرتو خویشست مر او را معجر
ای به هرحال ترا بوده ز باری یاریوی به هر کار ترا آمده داور یاور
عکسی ار افتد زآیینهٔ حسن تو به زنگمی‌نماند ز سیاهی به همه زنگ اثر
در ازل آدم اگر مدح تو می‌کردی ‌گوشهیچ کس تا ابد از مام نمی‌زادی کر
ور به ظلمات جمال تو فکندی پرتوایمن از وحشت ظلمات شدی اسکندر
گر زنان حبشی روی تو آرند به یادبجز از حور نزایند همی تا محشر
واجب آمدکه مشیت نهمت نام از آنکآفرینش ز توگردید عیان سرتاسر
آفرینش ز تو پیدا شد ها منکرکیستتاش گویم به سراپای ولیعهد نگر
ثانی رابعه‌یی در ورع و زهد و عفافتالی آمنه‌یی درکرم و حسن سیر
عیسی از چرخ زند عطسه اگر روح‌القدسعوض عود نهد موی ترا بر‌ مجمر
مگر از عصمت تو روح و خرد خلق شدندکه به آثار عیانند و به صورت مضمر
گر در آن‌دم‌که خلیل‌الله بتها بشکستنقش رخسار تو بر بت بکشیدی آزر
من برانم‌که براهیم ستغفارکنانبت بنشکستی و برگشتی زی‌ کیش پدر
بس ‌عجب‌نیست‌که از یمن عفافت تا حشرمادر فکرت من بکر بزاید دختر
عصمتت‌بر خون‌ گر پرده‌کشیدی به عروقخون برون نامدی از رگ به هزاران نشتر
وندر اوهام اگر عفت تو جستی جاینام مردان جهان راه نبردی به فکر
نسلها قطع شدی ورنه پس از زادن تونطفه‌یی در رحم مام نمی‌گشت پسر
سدی از عصمت تو گر به ره بادکشندتا به شام ابد از جای نجبند صرصر
تا دمد نیلوفر افتان خیزان به چمنباد افتان خیزان خصم تو چون نیلوفر
لاله‌سان لال بود خصمت و بادا شب و روزخون سرخش به ‌رخ و داغ سیاهش به جگر
شعر قاآنی اگر نطفه به زهدان شنوداز طرب رقص نماید به مشیمهٔ مادر