گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸ - در تهنیت عید نوروز و مدح شاهنشاه فیروز محمد‌شاه غازی طاب‌الله ثراه گوید

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ر۶۳ بیت
در شب عید آن سمن عذار سمن‌بربا دو غلام سیه درآمدم از در
هر دو غلامش به نام عنبر و ریحانیعنی زلف سیاه و خط معنبر
هر دو رخش یک حدیقه لاله حمراهر دو لبش یک قنینه بادهٔ احمر
ترک ختا شوخ چین نگار سمرقندماه ختن شاه روم شاهد کشمر
جستم و بوییدمش دو دستهٔ سنبلرفتم و بوسیدمش دو بستهٔ شکر
گفت مگر روزه باشدت به شب عیدکت نبود راح روحبخش به ساغر
خیز و زمانی سر از دریچه برون ‌کنتاکندت بوی‌گل مشام معطر
ابر جواهر نثار بین‌ که ز فیضشگشته جواهر نثار تودهٔ اغبر
طرف دمن بین ز لاله معدن یاقوتصحن چمن بین ز ژاله مخزن‌ گوهر
ابر به صحراگسسته رشتهٔ لؤلؤباد به بستان‌ کشیده پشتهٔ عنبر
رشتهٔ باران چو تار الفت یارانبسته و پیوسته‌تر ز ابروی دلبر
فکر بط باده‌کن‌که بابت سادهمی‌نشود عیش بی‌شراب میسر
سرخ مئی آنچنان ‌که در شب تاریکشعله‌کشد هر زمان به‌گونهٔ آذر
وجه می ار نیست‌کهنه خرقهٔ پاریرهن می ناب را برون‌ کن از بر
خرقهٔ پارین ترا به کار نیایدکوه موقر کجا و کاه محقر
بر تن همچون تویی نزیبد الاکخلعت میمون پادشاه مظفر
خرقهٔ ننگین بهل‌که خلعت رنگینآیدت از خازنان حضرت داور
خاصه که عیدست و داد شاه جهانبانمر همه را اسب و جامه و زر و زیور
گفتمش ای ترک ترک این سخنان گویخیز و مریز آبروی مرد سخنور
محرم‌کیشم نیی به خویشم بگذارمرهم ریشم نیی ز پیشم بگذر
طلعت شه بایدم نه خلعت زیباپرتو مه شایدم نه تابش اختر
شاه‌پرستم نه مال و جاه‌پرستمعاشق‌گنجینه‌ام نه شایق اژدر
مهر ملک به مرا ز هرچه در اقلیمچهرکا به مرا ز هرچه به‌کشور
مال مرا مار هست و جاه مرا چاهبیم من از سیم و زاریم همه از زر
احمد مختار و یاد طوبی و غلمانحیدرکرار و حرص جنت و کوثر
شایق فردوس نیست عاشق یزدانمایل افسار نیست حامل افسر
یار دورنگی دگر درنگ مفرماخیز و وداعم بکن صداع میاور
فصل بهارم خوشست و وصل نگارملیک نه چندان‌که مدح شاه فلک فر
آنکه ز شاهان به رتبتست مقدمگرچه ز شاهان به صورتست مؤخر
همچو محمد کز انبیا همه آخرلیک به رتبت ز انبیا همه برتر
مرگ مخالف نه بلکه برگ موالفهر دو به‌جانسوز برق تیغش مضمر
آری نبود عجب‌کز آذر سوزاسنبل و ریحان دمد به زادهٔ آزر
گنج موافق نه بلکه رنج منافقهر دو به جان بخش ابر دستش اندر
آری نیلی‌کزوست سبطی سیرابخون شود آبش به‌کام قبطی ابتر
کاسهٔ چینی به خوانش از سر فغفوردیبهٔ رومی به قصرش از رخ قیصر
لطفش هنگام بزم عیش مجسّمقهرش در روز رزم مرگ مصور
باکف زربخش چون نشیند بر رخشابر گهر خیز بینی از بر صرصر
تفته شود از لهیب تیغش‌ جوشنکفته شود از نهیب‌ گرزش مغفر
خیلش چون سیل‌کوه جاری و غرانفوجش چون موج بحر بی‌حد و بی‌مر
تیغ سرافشان او به دست زرافشانیا که نهنگی دمان به بحر شناور
خون ز هراسش بسان صخرهٔ صمّابفسرد اندر عروق خصم بد اختر
نامش هنگام ‌کین حراست تن رابه بود از صد هزار گرد دلاور
کلکش لاغر و زو خلیلش فربهگرزش فربه و زو عدویش لاغر
خشتی ازکاخ اوست بیضهٔ بیضاکشتی از جود اوست‌گنبد اخضر
ای ملک ای آفتاب ملک‌که آیدقهر تو مبرم‌تر از قضای مقدر
کافر در دوزخست و اینت شگفتیتیغ تو چون دوزخست در دل‌ کافر
نیست عجب‌ گر جنین ز هیبت قهرتپیر برون آید از مشیمهٔ مادر
دولت بالد به شه نه شاه به دولتافسر نازد به شه نه شاه به افسر
مجمر مشکین ز عود و باغ ز لالهلاله نه بویا ز باغ و عود ز مجمر
گردون روشن ز مه نه ماه ز گردونکشور ایمن ز شه نه شاه زکشور
نیست شه آنکو همی به لشکر نازدشاه تویی ‌کز تو می‌بنازد لشکر
نام تو آمد رواج درهم و دیناروصف تو آمدکمال خطبه و منبر
وصف نبوت بلوغ یافت ز احمدرسم ولایت ‌کمال جست ز حیدر
عرش و رواقت زمین و عرش معظممهر و ضمیرت سها و مهر منور
نیست دیاری ‌که سوی آ‌ن نبرد بختنامهٔ فتح ترا بسان‌ کبوتر
رفت دو سال ای ملک که طلعت شاهمبود به خاطر ولی نبود برابر
جفت حنین بودم از فراق شهنشهراست چو حنانه بی ‌لقای پیمبر
لیک مرا زآتش فراق تو شاهاگشت ارادت از آنچه بود فزون تر
وین‌ نه عجب زانکه بویشان بفزایدمشک چو در آتشست و عود در آذر
می‌نرود از دلم ارادت خسروگر رودم جان هزار بار ز پیکر
رنگ زداید کسی ز لالهٔ حمرابوی‌ رباید تنی ز نافهٔ اذفر
تا به بهاران چو خط لاله‌عذارانسبزه ز اطراف جویبار زند سر
خصم تو گریان چنان‌ که ابر در آذاریار تو خندان چنان‌ که برق در آذر