قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰ - در ستایش شاهزاده رضوان و ساده شجاع السلطنه حسنعلی میرزا طاب ثراه و تخلص به معراج نبی صلعم گوید
دو سال بیش ندانمگذشت یاکمترکه دور ماندم از ایوان شاهکیوانفر
کجا دو سال که هر روز آن دو سال بودز روز خمسین الفم هزار بار بتر
من از ملک نشدم دور دورکرد مراسپهر کشخان کش خانه باد زیر و زبر
اگر عنایت شه یاریم کند امسالازین کبود کهن پشته برکشم کیفر
سپهر ازرق داند که من چو کین ورزمبه روی هرمز وکیوان همیکشم خنجر
اگرچهکرد مرا آسمان ز خدمت دورنگشت دور ز من مهر شاه دین پرور
چو هست قرب نهان گو مباش قرب عیانکه نیست قرب عیان را به نزد عقل خطر
مگر نه مهر به چارم سپهر دارد جایو زو فروزان هر روز تودهٔ اغبر
مگر نه عقل کزان سوی حیزست و مکانجدا نماند لختی ز مغز دانشور
مگر نه یزدانکز فکرت و قیاس برونبه ماست صدره نزدیکتر و سمع و بصر
غلام قرب نهانمکه از دو صد فرسنگکند مجسم منظور را به پیش نظر
ملک به خطهٔ کرمان و من به طوس برشستاده دست بکش همچو چاکران دگر
چه سود قرب ملک خصم راکه نفزایدز قرب احمد مختار جایگاه عمر
مرا به قرب عیان گوش هوش نگرایدکه هست قرب عیان را هزارگونه خطر
مگر نبینی کز قرب آفتاب منیرهمی چگونه به هر مه شود هلال قمر
مگر نبینی کز قرب آتش سوزانهمی چگونه شود چوب خشک خاکستر
مگر نبینی کز قرب شمع بزمافروزهمی چگونه پروانه را بسوزد پر
من آن نیمکه به من هرکسی شود چیرهبجز خدا و خداوند آسمان چاکر
هرآن جنینکه ورا داغکین من به جبیندریده چشم و نگونسار زاید از مادر
من آن گران سر سندان آهنینستمکه برده سختی من آب پتک آهنگر
کس ار به دندان خاید ز ابلهی سندانبه سعی خویش رساند همی به خویش ضرر
مرا خدای نگهبان و چارده تن پاککه رفته گویی یک جان به چارده پیکر
یکی خورست درخشان ز چارده روزنیکی مهست فروزان ز چارده منظر
یکیستچشمهو جاریاز آن چهارده جوییکیست خانه و برگرد آن چهارده در
ز آب هر جو نوشیکند ز چشمه حدیثبه نزد هر در پویی دهد ز خانه خبر
پس از عنایت یزدان و چارده تن پاکخجسته خسرو آفاق به مرا یاور
ابوالشجاع حسن شه جهان مجد که هستبه نزد بحر کفش بحر در شمار شمر
به جنب حلمش گوییست گنبد مینابه نزد جودش جوییست لجهٔ اخضر
به راغ شوکت او چرخ سبزهٔ خضرابه باغ دولت او مهر لالهٔ احمر
به هرچه جزم کند کردگار یاریبخشبه هر چه عزم کند روزگار فرمانبر
ز ابر دستش رشحیست ابر فروردینبه بحر طبعش موجیست بحر پهناور
به سنگ اگر نگرد سنگ راکند لولوبه خاک اگر گذرد خاک را کند عنبر
مطیع خدمت او هرچه بر فلک انجمرهین طلعت او هرچه بر زمین کشور
زمانه چیست که از امر او بتابد رویستاره کیست که از حکم او بپیچد سر
به گرد معرکه شمشیر او بدان ماندکه تیغ حیدرکرار در دل کافر
چو رخ نماید گیهان شود پر از خورشیدچو لب گشاید گیتی شود پر از گوهر
به روزگار نماند مگر به روز وغاکه کینه توزد چون روزگار کینگستر
به بحر ماند اگر بحر پر شود لبریزبه مهر ماند اگر مهر برنهد افسر
که دیده بحر که در بر همی کند خفتانکه دیده مهر که بر سر همی نهد مغفر
حسام او ملک الموت را همی ماندکه جان ستاند تنها ز یک جهان لشکر
بسان روح خدنگش مکان کند در دلبه جای هوش حسامش نهان شود در سر
اگر ندیدی خورشید را بهگاه خسوفنهفته بین رخ رخشانش را به زیر سپر
فنای هرچه به گیتی به قهر او مدغمبقای هرچه بهگیهان به مهر او مضمر
شگفت آیدم از ابلهی که رزم تراهمی بیند و انکار دارد از محشر
اگرچه از در انصاف جای عذرش هستکه این مقام شهودست و آن مقام خبر
من آنچه دیدم از خنگ برق رفتارتبه هر که گویم نادیده نیستش باور
به صدهزاران مصحف اگر خورم سوگندهمی فسانه شمارد حدیث من یکسر
چگونه آری باور کند که کوه گرنبه گاه پویه همی باج گیرد از صرصر
بود خیال مجسم وگرنه همچو خیالچگونه آسان میبگذرد به بحر و به بر
بود گمان مصور و گرنه همچو گمانچگونه یکسان میبسپرد نشیب و زبر
بهگرد نقطهٔ پرگار چون خط پرگارهمی بگردد و ساکن نمایدت به نظر
از آنکه چون خط پرگار بر یکی نقطهبه گردش آید و بر وی کند سریع گذر
ز چابکی که ورا هست خلق پندارندکه قطبسان به یکی نقطه ساکنست ایدر
اگر به سمت فلک سیر او بدی مقدوربه عون تربیت رایض قضا و قدر
مجال شبهه نبودی که از سمک به سماکشدی چگونه به یکدم براق پیغمبر
مجال شبهه کسی راست در عروج براقکه چشم عقلش کورست و گوش هوشش کر
عنان خیل خیالم گرفت رایض طبعکه از حکایت معراج مصطفی مگذر
بگو که شاه جهان را خوش آید این گفتارچنانکه خاطر پرویز را حدیث شکر
چو ابتدای ثناکردی از مدیح رسولدر انتهای سخن آبروی نظم مبر
اگر قریحهٔ نظمت بود ز غصه مرنجبخوان زگفتهٔ من این قصیده را از بر