گنج

شمارهٔ ۹۸

نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من استسایه ام را هم ازو صد داغ چون من بر تن است
بی رخت از غیر می خواهم بدوزم دیده رااین که می بینی بچشمم نیست مژگان سوزن است
چون نیندازم برون خود را ز پیراهن چو ماربر تنم ماریست هر تاری که در پیراهن است
سنبلت را باد اگر برداشت از رویت مرنجمزرع حسن رخت را خوشه چین خرمن است
از مسیحا نیست کم ، در روح بخشی بویِ گل،غنچه بهر آن مسیحا مریم آبستن است
هست شاهد بر جفاهای زلیخای هوایوسف گل را که چندین چاکها بر دامن است
سوخت از سر تا قدم خود را فضولی بهر دوستشمع بزم دوست شد او را چه باک از دشمن است