گنج

شمارهٔ ۹۴

هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشتالفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت
جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهرآبش از خون جگر داد از آن روز که کشت
خلعت آل تو آن آتش ابراهیم استکه نهانست درو نزهت گل‌های بهشت
گلبن از گل‌بدن آراست تو با جامه آلظاهر است این که درین پرده که خوبست و که زشت
جامه آل تو می‌خواست بدوزد که فلکرشته جان من آغشت به خونابه و رشت
هرکجا دامن گلرنگ کشیدی ای گلگشت برگ گلی از خون سرشکم هر خشت
همه‌دم میل فضولی به قبا گلگونیستچه کند آب و گلش دهر بدین رنگ سرشت