شمارهٔ ۹۳
کم التفاتی خوبان بعاشقان ستم استزهی ستم که ترا با من التفات کم است
کی از بنفشه گشاید کجا بنافه کشددلی که بسته آن گیسوان خم بخم است
قدم خمیده چنان شد که کس نمی داندمرا براه تو پوینده فرق یا قدم است
ز دام شوق دل ما نمی رهد مادامکه سنبل تو گذرگاه باد صبحدم است
طبیب را الم من نماند تا ره بردبلذتی که مرا در ره تو از الم است
چنین که زندگیم با غمست در عشقتمرا ازان که اجل قصد جان کند چه غم است
ز رنج عشق فضولی فراغتی مطلبخموش باش که ذوق حیات مغتنم است