شمارهٔ ۹۱
بر جان ما جفای نکویان ز حد گذشتاوقات ما میانه این قوم بد گذشت
سوز و گداز شمع ز رشک جمال تسترست از همه عذاب کسی کز حسد گذشت
نشمرد از سکان خودم هیچ دلبریبر من ز دلبران ستم بی عدد گذشت
در خون نشست مردم چشمم ز آرزوهر گه که در خیال من آن خال و خد گذشت
گشتم مقید غم عشق تو از ازلهرگز نمی توانم ازین تا ابد گذشت
عمرم گذشت لیک ندارم تأسفیشادم باین که در غم آن سرو قد گذشت
ذوق وصال او ز فضولی دریغ نیستاما بشرط آنکه تواند ز خود گذشت