شمارهٔ ۹۰
هوای خاک درت باز در سر افتادستز هر چه هست مرا این هوا در افتادست
مرا چه کار به از آه و ناله است کنونکه کار با تو چو شوخ ستمگر افتادست
چرا ز چشم تو بر من نمی افتد نظریمگر که قاعده مردمی در افتادست
ز زلف یار صبا تا گشاده است گرهگره بکار دل درد پرور افتادست
من از کجا و نجات از بلا چنین که دلمبدام آن سر زلف معنبر افتادست
ز ذوق عشق بتان نیست عقل را خبریچرا که رتبه این ذوق برتر افتادست
فتاده است فضولی بخاک رهگذرتبیا که بی تو غریبی ببستر افتادست