شمارهٔ ۸۹
دل الفت تمام بآن خاک در گرفتخوش صحبتی میان دو افتاد در گرفت
خونابه نیست بر مژه ام آتش دل استکز چاک سینه سر زد و در چشم تر گرفت
چون من بسیست باده کش بزم عشق لیکبودم تنک شراب مرا بیشتر گرفت
چون شمع باز در سرم افتاد گرمیدل کرده بود ترک تعلق ز سر گرفت
شوق حریم روضه کوی تو داشت گلبگشاد دست و دامن باد سحر گرفت
فرهاد در زمانه من گشت کوهکنبگذاشت عاشقی پی کار دگر گرفت
چون خس فتاده بود فضولی بخاک رهاو را نسیم لطف تو از خاک بر گرفت