گنج

شمارهٔ ۸۲

بگل خطت چو نقابی ز مشک ناب انداختهزار شاهد فتنه ز رخ نقاب انداخت
مه رخ تو که سر زد خط از خواشی آنهزار ناوک طعنه بر آفتاب انداخت
دمید تا خط چون شب ز روی چون روزتزمانه دیده بخت مرا بخواب انداخت
بمردن از غم دل رسته بودم آن لب لعلحیات داد مرا باز در عذاب انداخت
هوای چین جبینت هزار موج بلابآب دیده نم دیده پر آب انداخت
ز رشک بر دل خون گشته سوختم صد داغچو خالهای لبش عکس در شراب انداخت
چه ممکن است ثبات از فضولی بی دلچنین که شوق تو او را در اضطراب انداخت