گنج

شمارهٔ ۸۱

قافیه: منیست۷ بیت
گر نقابی نبود مهر رخش را غم نیستتاب رخساره او هم ز نقابی کم نیست
نیست معلوم غم من همه عالم راهمچو من غمزده در همه عالم نیست
می کند سجده بخاک سر کوی تو ملکهر که خاک سر کویت نبود آدم نیست
عقل را کرد برون عشق تو از خانه دلکین سراسیمه بهمرازی من محرم نیست
هر خم زلف تو جای دل سودازده ایستنیست یک دل که دران سلسله پرخم نیست
هیچ کس را خبری نیست ز ذوق غم توسبب اینست که دردهر دلی خرم نیست
مگذران بی می و معشوق فضولی زنهارحاصل عمر گرانمایه که جز یکدم نیست