گنج

شمارهٔ ۸۰

قافیه: امینیافت۷ بیت
گل بباغ آمد ولی از عمر خود کامی نیافتخارها در زیر پهلو داشت آرامی نیافت
کرد بلبل پیش گل بنیاد درد دل بسیزود گل بگذشت و آن درد دل اتمامی نیافت
وه چه ملکست این که دور گل گذشت کس درورونق بزمی ندید و نشاه جامی نیافت
دوخت دوران از لطافت خلعتی اما چه سودقابل تشریف این خلعت گل اندامی نیافت
گل که دیر آمد چرا زین باغ رحلت کرد زودغالبا چون من ز کس اعزاز و اکرامی نیافت
چون ننالیم از جفای گردش گردون دونهیچ کار ما ز دور او سرانجامی نیافت
پایه قدر سخن دانان فضولی پست شدزین سبب هرگز درین کشور کسی نامی نیافت