شمارهٔ ۸۳
از جان بدود دل غم خالت برون نرفتوز دیده این سواد بسیلاب خون نرفت
از چاک سینه ام بدرون سر نهاد اشکوز سینه ام حرارت سوز درون نرفت
از حسن الفتیست که گر رفت کوهکنهرگز خیال او ز دل بیستون نرفت
آورد تاب جسم نزارم بآه دلدر حیرتم ز خاک که بر باد چون نرفت
ساقی مرا علاج دگر کن که گرد دردز آیینه دلم بمی لاله گون نرفت
صد دور کرد چرخ ولیکن بهیچ دورتاب بلا ز رشته بخت زبون نرفت
در راه عشق کرد فضولی وداع دلعاقل کسیست کز پی اهل جنون نرفت