شمارهٔ ۷۳
تن که از تیر تو چون زنجیر روزن روزنستتا شدم دیوانه عشق تو زنجیر من است
جان برون از تن باستقبال تیرت رفت و نیستغیر پیکانت کنون جانی که ما را در تن است
شاکرم دور از گل رویت ز چشم خون فشانمنزلم از قطرهای خون او چون گلشن است
ماه من بی مهر رخسارت چگویم حال خودظلمتی کز هجر دارد روزگارم روشن است
نیست در عشق توام جز جان سپردن چارهشمع اگر خواهد نجات از سوختن در مردن است
بی قراری راست ره در کویت ای ابرو کمانکش بسان تیر پا بهر تردد زاهن است
دوست می دارد ترا هر کس که باشد در جهانبر فضولی رحم کن کاو را جهانی دشمن است