شمارهٔ ۷۱
خورشید بسی خاکنشین شد به هوایتروزی نتوانست که بوسد کف پایت
فریاد که جانم به لب آمد ز تحیرحرفی نشنیدم ز لب روحفزایت
خون ریخته بهر ثواب از همه جز ماما را گنه اینست که مردیم برایت
زان غافلی ای ماه که هر شب به ترددچون هاله رهی میفکنم گرد سرایت
تا تیر تو بر من در صد ذوق گشادستهر زخم دهانیست مرا بهر دعایت
تا نقش تو بر لوح دل و دیده کشیدیمقطعا نکشیدیم سر از تیغ جفایت
کس نیست که اندیشه زلف تو نداردتنها نه فضولیست گرفتار بلایت