شمارهٔ ۷۰
مه دلاک من آیینه اهل نظر استهر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است
در تمنای وصال دم تیغش همه دمعاشقان را تن چون موی بخونابه تر است
همه را غرقه بخونست دل از غمزه اورگ جان همه را غمزه او نیشتر است
بکفی تیغ گرفته بکفی سنگ مدامبر سر عربده با عاشق خونین جگر است
پایمال الم از تیغ ستمکاری اوستتن عشاق که باریک تر از موی سر است
آهم از چرخ برین می گذرد در غم اوآه ازین غم که ز حال دل من بی خبر است
چاک چاکست ز غم سینه ما چون شانهوه که ملک دل ما را غم او رخنه گر است
نشود قطع بمقراض جفا پیوندشبس که پیوسته دلم بسته آن سیمبر است
هوسی در سرت افتاد فضولی زان مهحذری کن که درین واقعه سر در خطر است