شمارهٔ ۷
چو از غم کنم چاک پیراهنم راز مردم کند اشک پنهان تنم را
چه سان با قد خم کنم عزم کویشگرفتست خار مژه دامنم را
غمت دانه ها می فشاند ز چشممبباد فنا می دهد خرمنم را
نیامد ز دست تو ای من غلامتکه در طوق ساعد کشی گردنم را
ز هر سو ره آرزو بست بر منسرشکم که بگرفت پیرامنم را
مبین محتسب تند در ساغر میمکن تیره آیینه روشنم را
ز غم مرده ام ماتم خویش دارمفضولی ملامت مکن شیونم را