شمارهٔ ۶
مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا رامکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را
بهر تاری ز جعد سنبلش دل بسته شیداییصبا بر هم مزن جمعیت دلهای شیدا را
دلم را کرد از زهر غم افلاک دوران پربیک جام شکسته کرد خالی هفت مینا را
ملک را نیست چون خورشید رخسار تو زیباییعیانست این نمی پوشد کسی رخسار زیبا را
تو سایه بر زمین انداختی یا دید خورشیدتترا در بر گرفت و بر زمین انداخت عیسا را
تمنای بقای عمر در دل داشتم امابرون کرد آرزوی تیغت از دل این تمنا را
فضولی زین سبب خونابه را در دیده جا کردمکه میآرد به خاطر هر دم آن گلبرگ رعنا را