گنج

شمارهٔ ۸

ز ضعف تاب تردد دگر نماند مراخوشم که ضعف ز سرگشتگی رهاند مرا
فغان که آرزوی وصل آن دو چشم سیاهچو میل سرمه بخاک سیه نشاند مرا
تنم ز آتش دل می گداخت گر شب غمسرشگ آب بر آتش نمی فشاند مرا
جهانی از پی نظاره بر سرم شده جمعنگه کنید که سودا کجا رساند مرا
درین امید که صیدم کند سگ در اوهوس چون آهوی وحشی بسی دواند مرا
میان مردمم این آبرو بس است که دوشپریوشی سگ درگاه خویش خواند مرا
من گدا بکه گویم فضولی این غم دلکه همچو سگ ز در او رقیب راند مرا